شرح حول

 

 

درک هستی از منظر المناظر هر کس چیزی ست که حق طبیعی  و انسانیش حکم می کند اینجوری یا آنجوری به قضیه نگاه کند...عقل و خرد و نسبی گرایی اخلاق و احلاف هم حکم می کند انسان های این دور و بر به صاحب نگاه حق بدهند هر جوری خواست نگاه کند.این خود نوعی از آزادی بیان و نگاه و خرد ورزی است.اما در عمل یک رشته قانون من درآوردی که حکم حکیمانه اش مشمول حال یک جهان بینی خاص است هیچ وقت تن دادن به آن آزادی خرد را ممکن نمی کند مگر انسان یا استحاله ی قانون فوق الذکر گردد یا بمیرد...

من مرگ را انتخاب می کنم...شما چطور؟

 

ببخشید اگر رنگ و بوی حرف های همیشگی خودم را نداشت...دغدغه های بدی دارم...لحظه های خوبی...

 

سعید تیموری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 13:25  توسط سعید تیموری  | 

مستدام باد کله ی پرباد رفیقی که زیرآبمان را الکی و در پی امیال شخصیش زد...و مستدام تر باد دوستی که رازمان را به باد فناییدن داد...هلا که وقت وقت رفتن نبود که رفتن جایز و جایزه رفاقت است در این مابین...خداوندگار رحمتمان کناد...به حق همین روز و شب خیلی عزیز...

تصدقات فراوان خدمت آنکه دل ربوده و دل داده ایمش ...به حزن و شادی که رفیق خوب رفیق خنده است اما رفیق دل ...همنشین جنون آمیز شب گریه هایم...

ما تا پا و مویمان را فدای اویمان می کنیم...اگر چه لایق بودنم باید اثبات حضرت دوست گردد...که اگر گردد چه عشرت انگیزانه زندگی ادامت یابد و اگر نگردد ملولیم و سر به هوای و عاشق بالفطره...

الحق والانصاف دل ربودن از معشوق جنون می خواهد و سرسختی...که اگر خدا عشق را ودیعه به دل نگذارد چنان که میخواهی نشود که راه دل از راه دل است و لاغیر المشهود...

و السلام...

سعید تیموری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 15:1  توسط سعید تیموری  | 

 

 

شاید همین روزها نامه ای برای خودم بنویسم و ضمن اینکه همه ی ناگفته هایم را برای خودم شرح دهم از خودم به صورت حرفه ای و برای همیشه خداحافظی کنم...

قطعا در این نامه خواهم گفت که شعر آن چیزی نبود که تصور می کردم...چیزی که دستمایه ای برای استحاله و استثمار و استکساس(جمع نا مشخص و من در آوردی برای بهره کشی جنسی) اجناس مخالفم باشد نبود...خواهم نوشت که شاعرانگی چیزی بین روح و جسم گیر که بکند چه بلایی سرت در می آورد که اتفاقا درست وقتی بلا سرم آمد که داشتم بلایی دیگر به نام انکار واقعیت های موجود را بر سرم می آوردم...داشتم چیزهایی را انکار می کردم که روزی عقیده ام بودند...پیوندی ناگسستنی در ذهنم نسبت به اینها و آنها داشتم و در ناخوداگاهم نیز هیچ زمانی نسبت به ترک و انکار و فراموشیشان فکر نکرده بودم.

بماند که در این نامه از خودم اسم خواهم آورد و شاهد مثال می گیرم که در هنر هیچ تعهدی وجود ندارد مگر تعهد به خود هنر و شعور مخاطب...که اتفاقا داستان از وقتی هولناک می شود که شعور مخاطب در پس مرگ مولف دستمایه اراجیف شخص هنرمند می شود تا وسیله ای برای نقد منصفانه و بی پرده...

خواهم خواند در نامه ام که عشق الگوی بی بدیلی ندارد و در هر نقطه از جهان و در هر انسان اتفاق جوری می افتد که انگار برای هیچ کس نیافتاده و خائنانه ترین ضربه به بشریت این خواهد بود و هست که عشق و تمامی حالت های جزئی و کلی اش در دستگاه عریض و طویل روانشناسانه به بوته نقد گذاشته شود و جزئی از یک بیماری قرار بگیرد و بدتر از آن روی کاغذهای پرسشنامه ...انسانی عاشق جلوی حالت های روانی اتفاق افتاده اش از حادثه عشق تیک بزند...مثلا تهوع دارد...استفراغ می کند...سرگیجه دارد...

می نویسم که شب بیداری یا روز بیداری بالای 20ساعتم سمت و سویش جنون بوده و هیچ علت ربط و بی ربطی به فیزیولوژی جسمی ام نداشته و  ندارد.

می نویسم شب ها به این امید می خوابم که از کسی که شاید هیچ وقت انتظار نداشته ام صبح چیزی بشنوم که همه ی این سطرها را پاک کنم و کلمات را یکی یکی گلچین کنم و تاجی از آنها برای اوی من بسازم.

خیلی چیزها می نویسم و باز خیلی چیزها لا به لای گنگی های روزمره گم می شود...و از خودم وداع می کنم و به آغوش کسی که شاید در آن سوی تاریخ یا جغرافیای جبریم نشسته خواهم مرد...به امید رستن من او...

.

.

پ ن: مخاطب خاص

سعید تیموری

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 11:11  توسط سعید تیموری  | 

 

 

 

نه صرفاً بلد بودم ژستش را بگیرم نه اصولاً وقتش را دارم ادا را تحمل کنم..کاملاً با ویژگی منحصر بفردی وحشی ام...وحشی یعنی اینکه اهلی هیچ چیزی نیستم...کلا اهلی شدن را نمی فهمم...اهلی نشدن خودش جذاب است...یعنی اینکه کسی را تا حد مرگ دوست داشتن اما سیر بودن و تنها از دریچه ی انسانی به او نگاه کردن...یعنی تنها انگیزه ات خودخودش باشد...خود او...خود بی اندام زیبایش...خود بی چشمهای سگش...خود سوای پول و مال و اموالش...بی نیاز ...

بله...من وحشی ام...وحشی که هیچ کدام از صفت های فرد رو برو را نمی بیند...نخواهد دید...تنها ملاکش خودش است...هم خود او و هم خود من...

وحشی و سیر و سلطان بودن...سلطنت در دل کردن...سلطان جنگل هزار شیر بودن افتخار است نه سلطان جنگل یک مشت روباه و زاغ و کرکس بودن که کاری ندارد...

وحشی ام...وحشتناکم...

 

 

پ ن : مخاطب خاص هم دارد...

سعید تیموری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 18:33  توسط سعید تیموری  | 



" پدربزرگت تعریف می کرد از پدرت که آدم ساکت و خوبی بوده...ولی از تو بدشون میاد...میگن حاضر جوابه...گستاخه...میگن مثل آدمای کله شق همه ی پولشو خرج کتاب و سیگار می کنه"


ناتو- سعید تیموری


یک چیزی همیشه از خاطراتم می زند بیرون که شبیه من نیست و هر دفعه که یادی از ماجرایی گذشته می افتم احساس می کنم این که می زند بیرون اصلا شبیه سعید الان نیست...

مثلا سعید سال هفتاد و هشت که تازه عاشق شده بود...اصلا شبیه سعید سال هشتاد و هفتش نیست که باز عاشقت تر شده بود...و یا مثل الانش نیست...الانش یک چیز دیگری ست و یک موجودی که اصلا گاهی خودش هم خودش را نمی فهمد...

موجودی که هر چه می دود کمتر می یابد و یا اگر می یابد چیزی در حد لنگه کفش در تورش می افتد و ...

مترادف زندگی این روزهایم ...پرسه های بی خودی در سرزمین بی شانسی ...است.

حتی در شطرنجی که یک طرفش من واقعی و آن طرفش مثلا من حریف هستیم...باور کنید من واقعی با مهره های همیشه سیاه می بازم...

منتظرم به خودم مجالی داده شود و مردی از خویشم برون آید و کار و باری بکند...



پ ن 1: من هم دل چشمام و با چشم تو خوش کردم

پ ن 2: آخ...

سعید تیموری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 17:46  توسط سعید تیموری  | 


طول و عرض فکر های من دارد به یک اندازه می شود...مثلا آنقدر که فکرم راه طی می کند همانقدر هم گسترش پیدا میکند و هی آدمهای زیادی را در خودش می آورد و کش میدهد و غربال می کند و یا مثلا چی...

آنقدر فکریم که جلوی خودم را هم نمی توانم ببینم و اتفاقا منی که نمی توانم جلوی خودم را ببینم دارم برای آینده تصمیات مهم می گیرم...که چه بشود بشوم جناب مستطاب الدوله ی امیر اعلم امیدالمله سعید خان فلان که این دنیا نمی ارزد به کاهی...

به امید روزبه گفتم که سری در سرای هر چیزی در آوردن سخت است در این روزگار پر از مد و برند و قد و قواره ات آنقدر باید یک سر و گردن بلند تر از خودت و خودمان و خودشان و آنان و ایشان باشد که های بشوی امید روزبه ترانه سرای نامبر وان...و یا من بشوم سعید تیموری سپیدسرای که در کتب عهد جدید بنویسند سعید تیموری شاعر قرن فلان...و یا مهدی قربانیان که جنون سازش را وقتی به قول روزبه دستش می گیرد می شود حس کرد می خواهد بشود درویش خان مهدی قربانیان کرک نواز قرن شهیر...

باید تلاشت بشود چیزی در حد جان کندن...و من هی دارم به روزهای بی انتهای کشدار لامصب سرفه آور بی ریخت فکر می کنم...و های های های...گریه ام نمی گیرد...


پ ن1: من مبتلا شدم به خودم یا تو؟

پ ن2: وایبر...لاین و کلی دوست خوب

پ ن3: حرف حساب ندارم

سعید تیموری


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 13:55  توسط سعید تیموری  | 



"خب منم به نوبه ی خودم فرارسیدن عید سعید نوروز رو تبریک میگم...سال قبل سال خوبی بود...به هر حال دوستان خوبی ...بدی چیزی دیدن یا ندیدن خلاصه ببخشن..."

.

.

.

این بخشی از جملات متداول همیشگی ست که در سیما و صدای ایران عزیمان می شنویم...

به گیرنده های خودتان دست نزده و اشکال از فرستنده هاست که هی این چیزها را پخش می کنند و نقل و نبات و شیرینی و آجیل و پسته درجه یک و میوه ی آنجوری و هیچ به فکر هیچکس نیستند...

به هرحال سبد کالا داده اند و مردم از این وفور شکرانه خواهند پرداخت...ماهانه...

.

.

بهار بهار است...کاریش نمیشه کرد...داره میاد...

سعید تیموری


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 14:3  توسط سعید تیموری  | 


 

دلیل انتخاب تیتر این بود که داشتم میخوندمش زیر لب و به این نتیجه رسیدم امسال هر نوع جریان موسیقی آکادمی اعم از عکدمی موسیقی خانم فائقه ی آتشین منسوب و معروف به گوگوش، آکادمیای موسیقیای وین( اند ارکسترانگ پخته ویژن وین شاستان_ آلمانی سلیس)، آکادمی موسیقی ساسی مانکند(دوس دارم اینجوری صدا کنم) و حتی آکادمی حمام اتاقم شرکت نموده و مراتب اهتمام خود را به گوش و نیوش جامعه موزیسین ملتم برساندم...

لذا، اعلام می دارم جهت خرید صدای من...مجبورید به یکی از بقالی های سرکوچه تان( من نمیدونم چرا بقالی ها همیشه سر کوچه اند) مراجعت نموده و در کنار خریدن ماکارونی، ماست، نوشابه و بالابالا یک جلد کلام من را هم خریده و آنقدر گوش فرا دهید شاید مورد تفقد قرار گیرید.

ترانه سرا : خودم... د ارنج بای : خودم... تنظیم: تقریبا خودم... با صدای :...خودم

کار من تلفقی از سنت و اراده ی ملت...پسا ساختار زدایی دیالکتیک...جبر فلسفه ی تاریخ...و نبوغ شخصی خودم است...

والله من چی کم دارم از سالار عقیلی؟یا حامد زمانی ...

این تیتر رو تقدیم می کنم به مهدی قربانیان و احسان رشیدی...چرا که از حامیان من بوده...هستند و خواهند بود...الی یوم القیامه

قیمت با تخفیف : پشت جلد...

جهت حضور در کنسرت مشترک من و دکتر مهندس عضو شورا عبدالحسین مخت آباد عدد یک را به سامانه ی 1878 ارسال نموده در صورت لزوم با شما تماس می گیرند.

 والسلام

 

پ ن 1: دهه فجر مبارک

پ ن 2: ولنتاینا...

 

سعید تیموری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 12:0  توسط سعید تیموری  | 



خیلی وقت نیست که اینجا نمی نویسم...مورد بوده که تا یک سال هیچی توی صفحه ی وبلاگم ننوشته ام...عمر این وبلاگ که اینقدرها قد نمی دهد ولی قبلی ها که اصلا دیگر یادمان هم نمی آید را عرض می کنم....

لطفی از طرف دوستان دارم که میخوانند...کم هستند اما خوبند همیشه...که وزن کم بودنشان در برابر خوب بودنشان ناچیز است...که کم منظورم نایاب و نادر است و نادریات ارزشمندند...

میخواستم برای تولدم که چند روز لعنتی مانده تا آن یوم الدرد تا ابد ننگ بر جگرم...بنویسم اما یادم آمد که چیز خاصی نیست و نخواهد بود جز دیالکتیک تاریخی سیصد و شصت و اند روزه...ای که از آمدن و رفتنم چه سود را هی تکرار کنان هر سال اضافه می کند و ملاک حال من است...و لا غیر..

به هر رو...آمدم که نگویید ناز می کند که من واقعا نازکشی برای ناز ندارم لااقل و خیالم راحت است که باید گلیم ها را دانه به دانه خودم از آب بیرون بکشم...

و من الله توفیق لایزال


پ ن 1: ممنونم از دوستانم...

پ ن 2: وبلاگ نیستم...فیسبوک و اینستاگرام و وایبر و این خزعبلات هستم...

پ ن 3: کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد


سعید تیموری

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 11:1  توسط سعید تیموری  | 



ساعت که از دوازده ، دوازده و نیم شب می گذره تنها چیزی که حال آدم رو خوب می کنه...اینه که محمد رضا بیاد و با هم شب رو توی اتوبان های تهران گز کنیم...با تمام دغدغه هایی که دارم ...کاری که بخاطرش باید 7 صبح به زور دگنک پاشم و از تهرانپارس خوشبختی ها به نواب کسل کننده ی بی در و پیکر برم...حرفهایی که پشت در پشت به یادم میاد و باید بنویسم...شعر...آخ...کتاب هایی که یک آن لعنتی به ذهنت میاد که نخوندی و ...او...

به هر حال هر شب این جمله رو هی تکرار می کنیم که "  هی فلانی...زندگی شاید همین باشد " و همین ها هم نیست...زندگی من مجموعه ای از چیزهایی که نمیدانم چیست هستش...

باران هم این دو شب هی کم بارید...و فقط کمی فحش خورد هوای گل آلود شهر...

آی که اسم شهر که میاد یاد برزخ خشک خالی منزوی می افتم...شهر منهای وقتی که هستی...


پ ن 1: تو رو اونقدر بخشیدم که خوبیمو نمی بینی...

پ ن 2: جنون گاوی یک اسب آبی سرسبز...

پ ن 3: عمران میری من با تو درگیرم...



سعید تیموری

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 10:11  توسط سعید تیموری  | 



از اینکه با یادآوری یک سری خاطره قلبم فشرده می شود...خوشحالم...امشب فهمیدم که خوشحالم...خوشحال غمناک...

مصیبت همه ی ماجراهای من خاطره بازی ست...با تمام تفکری که راجع به گذشت زمان دارم و با تمام وجود به این ابزار دلبسته ام که " چون می گذرد غمی نیست " و فاصله ای بین شادی و غم نمی بینم...باز هم تنها از خاطراتی که یک روز سراغت می آیند و گلویت را می گیرند و بغض می کنی و چشمی تر می کنی ...می ترسم...

رنج آور است که در حد یک سلام حتی کسی بیاید ...و برود و تو یک روز یادش بیافتی که دیگر نیست...

چه برسد به اینکه کسی توی زندگیت ...هر روز خدا بوده باشد و بعد ...نباشد...دور از جانش...مرگ که نه...ولی قطعا نبودنش...خودش مرگ است...برای منی که بی طاقت...بی ظرفیت و حساس و بر باد رفته ام...مرگ است...

من برای نداشته های زندگی تا به حال حتی یک عکس العمل کوچک هم نداشتم ولی برای داشته های نداشته ام بسیار گریسته ام...

امشب دوباره عاشقی و باز آه نه...

این داستان به نام تو اینجا تمام...شد؟


پ ن 1: کنارم هستی و اما ...

پ ن 2: خوبم که خوبی...

پ ن 3: از شعر جدیدم چه خبر؟



سعید تیموری


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1392ساعت 0:11  توسط سعید تیموری  | 




با یک چشم و یک عالم تفکری که از دریچه ی همان یک چشم می شود دید دنیا دیدن ندارد...با دو تا چشم هم دیدن ندارد...خوبیش همین است تنهایی و غم و دردهای انسان ها یکی دیده می شود...

تمام چند روز گذشته با تو بودم...همه ی لحظات...

به سلامتی تمامی پیک های خالی و پر عالم...مستی عشق نمی خواهد از سر ما بپرد انگار نه انگار...گاهی با یک تلفن خشک و خالی و یک اس ام اس ...گاهی با مرور خاطره های تو...

خانم سلام و شکر که سبز است حالتان

کم باد و گم از آینه زنگ ملالتان...

نیت به روشنایی چشم شما خوش است...


...

دینی به گردن عشق ندارم...


پ ن 1: رسم نیست اما اسمت را تمام کتاب های آسمانی از برند...

پ ن 2: تلاش برای بقا...

پ ن 3: بهار آمد و شمشادها جوان شده اند...


سعید تیموری


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 9:1  توسط سعید تیموری  | 



هر وقت به اینجای خط می رسم شاعر تر می شوم...اینجای خط چیزی دارد که بقیه ی راه نداشته...پایان خط هم ندارد...شروعش کمی سخت است...اما اینجای خط شاعرتر می شوم...

دلم هوای شعر که می کند...زنگ می زنم به گوشی خاموش های زندگیم...به خودم زنگ می زنم...به متین که سالهاست مرده...و من چقدر غمگین متینم شدم...آی...گریه ام گرفت توی این اداره ...

دلم که تنگ می شود برای شعر...ساعتها به اسم حک شده ات روی گوشی فکر می کنم...به خیلی چیزهای زیادی و به درد که وسط خوردن یک لیوان چایی گند می زند به حال و روز آدم...

سخت می شوم... و می روم لا به لای ترک های خرد و بزرگ زندگی گم می شوم...می روم و در نقاط تاریک زندگی جا می گیرم و خیلی ها من را نمی بینند که نمی بینند و فکر می کنند که فلانی رفت...و می روند...

اینجای خط ...باریک و باریکتر می شود و آنقدر دست و پا چلفتی می شود دلم که می افتم پایین...توی دره های خیالات خودم...ناجور می شوم...می روند و نمی آیند و وقتی می آیند که من جای دیگر خطم...



پ ن 1: من از اینکه تو خوشبختی نه آرومم نه دلگیرم...

پ ن 2: شاعرانه تر بگوووووووو....

پ ن 3: وهم اندوک...



سعید تیموری


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 14:47  توسط سعید تیموری  | 



" از اون بالا خیلی محشری...هر چی میای جلو تر هی زشت و زشت و زشت ترمیشی...شبا که بغلت می کنم...تا خود صبح کابوس می بینم...بعد دوباره صبح میری اون بالا...خیلی محشر میشی"


ناتو-سعید تیموری


یک طرف قضیه منم و یک طرفش بی نهایت ...بی نهایت یعنی چیزی در حدود یکی دو سه نفر آدم...آدم هایی که بی نهایت هستند برای من...ته داستان...اخر آخرش...

یک طرف داستان منم و یک طرفش یکی با بی نهایت هایش...

یک ورش منم و ور دیگرش هیچ هیچ و هیچ...

زندگی خودم را می گویم...هفت روز هفته ای که هشت نمیشود...راستی عدد بعد از هفت ...عدد بعد از هفت را کی می داند؟

نه پوچ گرایی ذاتی آدم های بعد از قرن نمی دانم چندم...شاید قرن اول به بعد...را آنقدر دارم...نه قورباغه ام را قورت داده ام و پنیرم را چه کسی جا به جا کرده...یک چیزی حد وسط همین ها...با گرایش کمی شاعرانه ترش...اما باز هم گاهی این هیچ ها و بی نهایت ها آنقدر از یک طرف قضیه که منم دور می شوند که گه گیجه هم جوابگوی سوالات بی نهایتم نمی شود...

نوشته ای سرگیجه داری...من در این مواقع اشکالات زمین را بهانه خوبی برای خودم می دانم...ما که نه جز بی نهایت های توییم و نه جز دوستان درجه هفتم هشتم شما...پس کجای این اندام تواصلی زندگی و شریان کج زندگیت هستم که استثمار گرانه گاهی هستیم و گاهی نه....آی آهوی دشت های زنگی...!!!!!

من و یکی از بی نهایت هایم تا سر ساعت چهار صبح بحثمان نرخ امروزهای درد هایی ست که علامت سوالشان قطعی تر از جواب های من درآوردی و فضای سایبری شان است...بحثمان نان به نرخ روز خوردن از جیب دختران دبیرستانی خارج رفته ی داخل وطنی ست که دردشان درد ماها نیست...

دوره مان گذشته مربی!!!!!!و این توی گوشم هی می آید...زنگدار و کش دار و تهوع دار..." دوره ات گذشته مربی"!!!

به قول ادبیات خودمانتان..." این روزهایتان تو حلقم"...



پ ن 1: حرفی برای گفتن ندارم...

پ ن 2: دلم عمران میری خواست...

پ ن 3: صابر ساده نیز...



سعید تیموری


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 9:59  توسط سعید تیموری  | 



" جنگ هم انقدر مقدس نبود که بعضی از آدما رو پاک کنه..."



(ناتو -سعید تیموری)


نه دوست خراب شده نه دوست داشتنگاهم...فقط کمی دغدغه هایم عقب افتاده شده...یعنی یا آنقدر رشد کرده که ترکیده یا آنقدر دیده نشده که ریشه اش زرد کرده...آن وقت من مانده ام و یک چیزهای خرد و ریز که سرم را گرم می کند...

من دلگرمی می خواهم..." من دلگرمی می خواهم"...مثل تمامی این خلقیات...اینکه آرزوی کمی نیستی درست !!! اما باید باشی که بشوی آرزو...بعد بشوی تحقق آرزو...بعد صبر کنم بشوی آنچه متصورم ....بعد رشد کند...توی اعماق تنت ببینیش...بفهمیش...و بشود برای تو حالا یک آرزوی دیگر...

همین که هستم باشم خوب است یا همان که خواستی باشم؟...و این خودش بار را سنگین می کند وقتی تو حرفی برای زدن نداری و من هم ترس دارم...اوف چه ترسی...کلاسیک ترین زن تاریخ معاصر را دیده ام و خودم پسامدرنترین آدم بلاتکلیف عالمم...لااقل عالم خودم...دوستانم...دوستانم...


دنیا را چه دیدی که همین که دارد درونت رشد می کند بشود مانعی برای رفتنت... از همان که می ترسم...از همین که میدانی...از اینکه خوب و عزیز و مهمت کرده و خوب و عزیز و مهم بودن خوب است برایت...

شاعر که باشی

می توانی به هر کجا سرک بکشی!

جز به سلولهای قلب آنکه دوستش داری...



پ ن 1: قدمتش مال قبل از آدم هاست

پ ن 2: غزال تیز پای من...چرا خطر نمی کنی؟

پ ن 3: کاشکی آرزوی کسی باشم...



سعید تیموری



+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت 10:2  توسط سعید تیموری  | 



قیافه ام اول صبح بدجوری تو ذوق آینه می زند...از اینجا تا نواب را که به خاطر می آورم...خود به خود یاد شلوغی و بعد از ظهر سگی می افتم...و بدجوری خوابم می گیرد...چه خوب بود همین حوالی گوشه ی دنجی توی اداره نمیدونم چی چی کاری دست و پا می کردم و در را صبح تا عصر می بستم....به جای این همه مسئولیت بیخودی که هی عمرم را کوتاه و کوتاه می کند مثلاً می شدم مسئول دبیرخانه ی یک واحد شهری که سال تا سال دو نفر را هم مستقیم زیارت نمی کردم...یا مدیر یک کتابخانه در پارکی حوالی خودمان...حالا اینجوری نشده...صبح باید بکوبم و هی بروم و بعد از ظهر برگردم و آنجا هم که هستم...هی حالم از هر چه که نامش دارایی های من است به هم می خورد...


پ ن 1: چند ساله که عاشقت هستم...

پ ن 2: هی نازنین تو آن الهه نازی که یکسره...هی ناز کن که ناز بنان کم بیاورد...

پ ن 3: خراب آباد نواب...


سعید تیموری

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 9:16  توسط سعید تیموری  | 




مرگ زنی ست

که صبح محل سگ هم به تو نمی گذارد

ظهر برایت دست تکان می دهد

و شب به آغوشت می کشد


( چاپ نشده_ سعید تیموری)



امسال دست به کاری خواهم زد...ادبیات

وقتی بگذارم و " ناتو " را جمع و جور کنم و چند تایی پروتکل ( مینیمال) مانده را حذف کنم...شاید 50تایی شده یا بیشتر...

بدهم نیماژی ...ثالثی جایی چاپش کند...که این هم اهانتی بشود به بشریت...

کمی هرمنوتیک می خوانم و بیشتر کار می کنم...(ساختار و تأویل متن، بابک احمدی) هم روش شناسی هم حدوثی به قول علما و فضلای عظام...

عروسی احسان و سرم که شلوغ است و حال و حوصله ای که ندارم...کار جدید و رفت و آمد برای زندگی بهتر تر...و عشق عشق عشق...که از غرب صدایش را می شنوم...

الکی خواستم بنویسم لانچیکو...چون یک!هو آمد توی ذهنم و دلیلی ندارد جز همان مباحث هرمنوتیکالیستی...

کمی آرام ترم...آرامتر...



پ ن 1: زن از زندگی می آید...مرد از مردن...لعنتی...

پ ن 2: لنداسکیپ...خیلی کلمه ی خوبیه...قافیه بسازید..

پ ن 3: من خودم دچار بافت فرسوده ام...



سعید تیموری


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 14:35  توسط سعید تیموری  | 



به لطف آقا ایمان چرخی زدیم پی کتابی که دنبال زبان اصلی اش بود ولی انگار فقط زبان فرعی اش موجود است...جالب اینجاست کتاب درباره ما ایرانی هاست...نویسنده اش یک ایرانی ست ولی ترجمه شده به پارسی سلیس...و زبان اصلی اش که انگلیسی ست را نیافتیم که نیافتیم...هیچ کتاب خوبی توی بازار لااقل کریمخان نیست...البته خوب به نظر من با خوب به نظر خیلی ها فرق دارد...

کتاب مورد اشاره عطر سنبل عطر کاج بود که یک جفت من و آقا ایمان گرفتیم و من خیلی زود بلعیدمش...

بگذریم...که روز سختی بود...قرار بود با هم برویم و دم غروبی او افطاری کند و من چیزی گیر بیاورم برای خوردن...لانه کبوتر سر طالقانی رزرو بود و باغ صبای سر ملک شلوغ و من کت و کتاب به دست و وزن اضافه و خیابان یک طرفه شریعتی ...آخ که یک صندلی الکی پیدا کردیم و نشستیم...

سر گردنه ی دزدهای بد تر از دزد یک افطاری زپرتی که نه کمی بود و نه کیفی خوردیم و کلی حرف...

امشب هم که آخر رمضان است و دوستان من را مورد لطف قرار داده کلی پیامک زدند و کلی من جواب دادم و همچنین...و البته برای دوستان خاص چیزی بیشتر نوشتم...

دو تا مصاحبه کوتاه کردم...درمورد کتاب مستندی که بعدا لو می دهم...عروض و قافیه خواندم...

بعد مدتها رفتم کانون یه جمع صمیمی!!!!!!!!!!و کلی نقد وویس رکوردی شنیدم و کلی حرف پرت و پلا نثار کردم و آخرش با غیظ زدم بیرون با احسان رشیدی...

الانم حالم بدک نیست...شما چطوری؟اینجا هوا کلا همیشه خوب بوده ...گیرم من اهل ذوق نبوده ام...سر شب به زور سمفونی مردگان را خواستم دست بگیرم دیدم مانده ام بین این و سال بلوا و ذوب شده...ول کردم و آمدم سراغ وبلاگم...

و این شعر که دوستش داشتم و برایم اس ام اس شد هم باز هم دوس دارم:

مگو شرط دوام دوستی دوری ست باور کن

همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد

مرسی از ارسال کننده و شاعرش...

و همه ی اینها را گفتم که بگویم...به کلاغ حسودیم می شود...



پ ن 1: امشب اتوبانگردی را ممنوع کردم برای خودم زیرا...

پ ن 2: خیلی چیزها به از خیلی چیزها...

پ ن 3: کنج خونه نشستی و در و رو دنیا بستی و...


سعید تیموری

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1392ساعت 0:36  توسط سعید تیموری  | 



نیم ساعت به نیم ساعت عوض کردن پستمان را با آتش زدن سیگار به هم نشان میدادیم...

ساعت 2نیمه شب...سیگاری گیراندم و راه افتادم...مطمئن بودیم که آتش سیگار را که به سمت جلو مابین انگشتانمان می گرفتیم ومثل نوری در تاریکی ست می بینیم...برای همین به محض رویت شروع می کردیم به سمت هم قدم زدن...حفظ شده بودم...104قدم...من میرفتم بالای تپه و او سمت برجک پایین تر...نشانی این بود که برجک پایین در سکوت محض کبریت بکشد و سیگار...

مطمئن بودم که دارم به سمت تپه ی مشرف بر خط مرزی می روم...حفظ بودم...سیگار هم که دستم بود...بار اولمان که نبود...ضریب خطایمان بعد از 14ماه تقریبا خیلی خیلی کم بود...اصلا نبود...

برجک پایین خوبی اش این بود که تو به خاک خودت نزدیک تر بودی...اصلا راه دید به کشور غریبه نبود...برای همین قرار گذاشته بودیم نیم ساعت به نیم ساعت پست را تحویل بدهیم...سیگاری می کشیدیم و شاید آرام آرام آوازی می خواندیم...

به ما گفته بودند که جنگ هنوز ادامه دارد...سال ها بود یک تیر هم شلیک نشده بود...سال ها بود که ما میدانستیم که آنها پشت تپه روی زمین سرباز دارند و آنها هم ما را دیده بودند...توی این چند ماه همه ی این سالها مشخص بود...اما هنوز سربازی بودیم که ادای جنگ را باید در آورد...آماده باشد...دراز به دراز روی خاک دراز بکشد یا بالای برجک جیک نزند...بقیه اش هم بیابان بود و آنور ترش کوهی که تازه سربازها بخاطر دار و درختش چند روز اول آنجا را بالا می روند ولی بعد دل و دماغشان را می زند...

64-65-66...شاید همین قدرها بود که جلو رفته بودم...سیگار نصفه ی پرش را سوزانده بود...من تقریبا از نصفه گذشته بودم...اما خبری نبود...

لابد دیر آتش را دیده یا منتظر ایستاده تا برسم و حتما باز دلش گرفته می خواهد کمی حرف بزند...کمی یعنی یک دقیقه...



حوصله ی ادامه ندارم...

شاید بعدا نوشتم...


چیزی که ساعت نزدیک هفت صبح بنویسی همین می شود

سعید تیموری

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 6:38  توسط سعید تیموری  | 



پایین تر از الوند...ییلاق اجدادی من...

ما تقریبا از شهر 12 کیلومتر فاصله داریم...یعنی از آخرین میدان شهر تا سر دو راهی که هر دو سرش می تواند من را به خانه ی آبا اجدادی برساند ...12کیلومتر...

اگر از سمت چپ دو راهی برویم وارد کوچه پس کوچه های داخل ده می شویم که خیلی زود همان ابتدای ورودی کوچه  به خانه ی مادریمان می رسیم...که باغچه و خانه را کنار هم...با شیوه ای کاملا غرب زده می بینیم...و تا پیش از اینکه عملیات تعریض معبر های ده شروع شود تقریبا تنها خانه ی اشرافی آنجا بود که هنوز هم همه ی ما را گاهی دور هم جمع می کند و من که چند سال به چند سال عیدی چیزی پیش بیاید می روم و بقیه هم که هستند...

و اگر سمت بالای جاده را پیش بگیریم جلو تر از یک دره که درختهای گردو آنجا را به سرزمین سبز یشمی تبدیل کرده به خانه ی ییلاقی خودمان می رسیم که تا قبل از این 5تا اتاق بود کنار هم به سبک قدیم ترها...زیرش آغل و کاهدان و این جور حرفها با سقف چوبی و البته بلند و راست قامت...و الان همه از هم جدا شده...خرابش کردیم و همین پارسال یک آپارتمان (خنده دارتر از این) ساختیم که از هر جا نگاه کنی میبینیش و از آنجا هم به کل ده چشم اندازی شگفت دارد...

از آن زمان به بعد بابا و مامان هر وقت از تهران کلافه می شوند ماشین را آتیش می کنند و در می روند آنجا...

غیر از عید امسال که تماما مشغول نوشتن و خواندن و حل کردن در خانه ی جدی ییلاقی نوسازمان بودم و گاهی نگاه از دور درختان و کوه های مسحور کننده که اگر چه هنوز زمستان نرفته بود و سرسبزی درختها نیامده بود...همه ی سالهای کودکی و نوجوانی را خانه مادریمان می گذراندم...باغچه و درخت سیب و سبزی و گردو...

و اخیرا هم شنیده ام آلبالو و هلو و درخت زندگی من گیلاس هم آنجا بار داده و قسمت مامان و بابا که سر ماه همیشه آنجا هستند شده...

کسی چه می داند که من توی دو سه جا که وارد می شوم به شکل غیر قابل توصیفی دیوانه می شوم...جایی که میوه باشد و سبزی( فرقی ندارد باغ یا بازار میوه تره بار) و یک جا هم جایی که کتاب هست...


بگذریم...خاطرات همیشه سرگیجه ای ست که من را در زمان دورترک می برد و چرخش ایام را که مرور می کنم حسرت می خورم به گذشته ای که خوش بودم...زمان به شکل کاملا سریع می رفت و به قول فروغ ...باد هم ما را می برد...و باد ما را خواهد برد...

امسال دل و دماغش نبود که بروم...ساعت های آخر شب تازه ماشین را بردارم ...پسرخاله ای ...دایی کسی را صدا کنم و برویم تا دل کوه...بزنیم به جاده...یک جا پیاده شویم و با هیجان ترس آدرنالین بالا پایین کنیم و چراغ خاموش توی تاریکی روباهی ...خرگوشی چیزی بترسانیم...

هر سالمان دغدغه روی دغدغه...کار روی کار...مشغله فکری زیادتر...و...

وقتی که رمان ...شعر ...کتاب بیاید توی زندگی من و من هی به نداشته هایم فکر بکنم و جای این خلا ها را با کلمه به کلمه پر کنم ...همه ی آنهایی که شب ها را دور آتیش توی باغ به دور هم بودن می گذرانند دیگر کم کم سراغت را هم نمی گیرند...

_سعید امشب سراغت رو گرفتن گفتم داشت چیزی می نوشت نیومد...

_سعید جان ما داریم میریم پایین ...باغ آقا جان ...نمیای؟_ نه !

و ...بعد محو می شوی توی خودت...حالت یک دور و منزوی را می گیری و ...توی اقیانوسک خودت غرق غرق می شوی...

یک حالت بهت...دور شدن از هر آنچه روزی برایت لذت بوده و امروز ...فکرت چنان مشغول داشته ها و نداشته هایت می شود که حتی این فرصت های کوتاه برایش کیلومترها آمده ای تا خوش باشی نیز به تهدید بدل می شود و می ترسی که در جمع ...مفرد باشی و مفرد بودنت عذاب...

من که به چیزی احتیاج چندان نداشتم و ندارم...هر چه بوده را دیده ام و هر چه خواسته ام را کرده ام...ولی کجای داستان دلتنگی پر شدنی ست...کجای این تنهایی ذاتی را با دور آتش جمع شدن می شود پر کرد...؟

تازه گاهی هم که راضی بشوم بروم دیگر کسی نمانده که بداند هر چه من به آتش تندتر می شوم...آتش در من تند تر زبانه می کشد که گاهی نه من می مانم و نه آتش...دور آین آتش کی می داند که " من او" خواندن چه لذتی دارد یا از من او نوشتن شوقی بیشتر...کی می داند که صد سال تنهایی یعنی " صد سال تنهایی" ...

کی می داند ...سر سرباز را نشانه گرفتم ...نکند شاعر باشد...دارد قلبم را نشانه می رود...که من عاشقم...


می خواهم امسال دوباره 12کیلومتر دور تر از شهر بروم...نه این شهر ...که شهر آبا و اجدادیم که کهن گذاره ی وجود من آنجا زیر تل هایی از خاک پنهان شده...آبا و اجدادی که قرن ها شکل گرفته اند و من را ...ارث کهن گذاره ای کدامشان اینگونه ساخته...


به غرب می روم و غریب وار به کوه پناه می برم و خدا را شکر که آنجا خبری از آنتن تلفن من نیست...



سعید تیموری


پ ن 1: می خواستم ببینم توصیف را فراموش نکردم...


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1392ساعت 6:6  توسط سعید تیموری  | 



" عشق!! ...واسه تو یه معنی میده واسه یه آدم آس و پاسی مثل من یه معنی...مثه بارون...که واسه توی شاعر قشنگه و احساسیه...واسه من که بچه پایین مایینام درده سره...عشق واسه من دردسره..."


ناتو - سعید تیموری


دوباره جلز و ولز و عجز و لابه و عز و جز...در شبی که تصمیم داشتم گوشه ی دنجی...مامن امنی...کنج رواقی...جای دلی را گیر بیاورم و چیزهایی بگویم که فقط این شبها خوب است...

یکبار هم مثل دختر بچه های پونزده ساله گریه کنم...چیز بخواهم...حرف بزنم...یا مثل پسرهای نو بلوغ جوش جوشی که امروز دیگر در این نسل کم هستند و من نسل خودم را بیشتر می گویم ...جایی مجاور مکان مقدسی مثل امامزاده ای و نوه ی پیغمبری ...های های و هر هر به دختر مورد علاقه ام یا کنکورم یا هر چیزی فکر کنم و ...فردا روزی نو و روزیی نو...اما این دردها کجا و ...

نمی شود...تنها توی اتاق نشسته ام و با نمک خوردگی روزگار و با اجازه ی بزرگتر ها نفسی می کشم و دندان قروچه می کنم برای گذشته که هی هی هی داد بیداد گذشت...

زندگی قرص سیانور کشنده ای ست که زیر زبان یواش یواش آب می شود...نه جرات قورت دادن یکهواش را داری و نه امکان ریختن بیرونش...کم کم...به تدریج...زندگی و مردن تدریجی...که عمر حسابش کردند...

امشب قرار بود بزنم بیرون از خودم و مقدسانه کمی حالم را خوبتر کنم...اما انگار چیزی که دست و پابند است نداشتن انگیزه ای بزرگ است...زدن بیرون انگیزه می خواهد...دعا انگیزه می خواهد...خدا انگیزه می خواهد...انگیزه می دهد...به من ...به تو...به همه...به شب...به روز...به کوه سوگند انگیزه می دهد...اما ....کو؟؟؟؟؟؟

خاک این اتاق دامنگیر است...تخت دامنگیر است...و این منظره ی تهران شمال شرق ...و این همه پنجره ی لعنتی رو به رو و کنار و پشت سر ...نه چشمگیر که نفسگیر است...

ادعونی استجب لکم...و هیچ چیز برای خدایگان روی زمین _ انسان_ از این دردآور تر نیست که بشود سراپا دعا ولی اجابت نشود و بدترش که دعا کنند و او نتواند اجابت کند...

دردهای شخصیم را که سالها گفتم از آنها باید بیخبر باشم ...چرا که درد اجتماعیم مهم تر است...امروز جلوی راهم را گرفته...بیخ گلویم را گرفته و فشار می دهد و از این می نالد که پس خودت چی...

خودت چی پسر! شب قدر پارسال یا پیرارسالت بود که داد زدی و باران می آمد انگار...یا نه هر چه بود خیس بودم...

رضا...پسر همسایه را یادت هست که چگونه چند سال مداوم قرآن سر می گرفت و تو توی دلت به دردش می خندی که معشوقه اش را می خواست...و دیدی که...رسید و چقدر بد...بد ...بد...چه قدر زشت و چقدر بی شکوه و خنک...




سعید تیموری


+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 23:54  توسط سعید تیموری  | 

بعد نوشت:

گفتم محمدرضا شب قدر کجا بریم...گفت پارسال کجا بودیم؟گفتم جمشیدیه...

امسال هم خلوت و خلوت و خلوت...

شاید تنهایی...اتوبانگردی...

زندگی می کنم به نفع خودم...از این به بعد...تنهایی...



سال هشتاد و شش می خواستم این موقع ها جمع و جور کنم برم سربازی...کانون ادبی شمره(یه جمع صمیمی!!!) که الان بچه هاش جمع میشن تو همون فرهنگسرای هنگام(سلامت سابق) افطاری دادن به خاطر دور هم بودن و رفتن من...منم سرم و از ته تراشیدم و رفتم...نه مثل  الان انقدر درب و داغون و شکسته بودم و نه انقدر اضافه وزن داشتم...یادش بخیر...

بعضی شبای آدم با اینکه همین الان ممکنه کلی مهمون تو خونه باشن و تو تنها ...کلافه از اینکه بعضی چیزها واقعا تمام تمام شده ...جواب اس ام اس نمی دهند...ولش کن...


و یک شعر قدیمی...



تا پا به سن گذاشتم

بازیم گرفت

بزرگ تر شدم

درست دو ساعت است که فکر می کنم

پدر درد گرفته ام...

همین جوری هم که نمی شود

صحنه پر از آدم باشد

دور و برم هم که می گردم

آسمان سرگیجه می گیرد

زمین سر می خورد توی بغلم

توی بغلم

دستی به بغل دستی ام هل می دهد

آن وقتها

هوای بغلم را داشتم

که سنگ پسر همسایه فرار نکند

بخورد...

...

نمایش 

از اولش هم 

پایان غافلگیرانه ای داشت

ده دقیقه بعد از آنکه

پا

به 

سن گذاشتم و بازیم گرفت...


سال 85(  یک دوره ی درمان زبان ...بدون درد و خونریزی)



پ ن 1: دیگر تمام شد گل سرخم...

پ ن 2: شب ها که ابر ودکا می بارد...



سعید تیموری

بعد نوشت:
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1392ساعت 0:52  توسط سعید تیموری  | 



" ببین پلنگم به پلنگیش یه چیزی رو خوب فهمیده...آدم که پاشو گذاشت تو ماه...دیگه هیچ پلنگی ذوقی واسه پنجه زدن به ماه نداره...ماه دست خورده دست خورده ست ..."


ناتو - سعید تیموری



شعر جدید با ویرایش فوق العاده ای که می خواهد...


می شود شاعر بود و باران را دوست نداشت

یا عاشق باشی و سیب را

حتی قبل از تو می شود عاشقت بود...

می شود الهه باشی 

جاپای چیزی شبیه خدا بگذاری...

از نرده بام آسمان نزول کنی روی پشت بام

بعد ...

این درخت سیب را 

این باران را

این حتی را...

به من دوستشان بدارم یاد بدهی...



راستش تو این چند ساعت اخیر ...از دیشب شب...تا دم صبح نزدیک ظهر...همش به این فکر می کنم که دنیا را هر کاری بکنی بالاخره یک نفر تنها می ماند...

هر جور زیر و رویش بکنی...آدم ها رو اگر جفت - جفت هم کنار هم بچینی باز هم همان یک نفری که گفتم...تنهاست...

همیشه یکی هست که غصه دارد...همیشه یکی هست که گلایه دارد...یکی هست شاکی باشد...و ...

من به موارد تنهایی خودم کاری ندارم...من در تمام اجتماعات هم حس تنها بودن را دارم...مثل خیلی های دیگه...

به هر حال روحیات رئالیستی داشتن و زندگی را بادید و نگاه واقعیت های تلخ نگاه کردن همین مکافات را دارد...

بعضی چیزها هم که به سن و سال آدم ربط دارد...شاید پیری زودرسی ست که دعای بزرگترها بود...

همیشه یکی تنهاست و این خاصیت خاصیت بدی نیست...به هر حال تنهایی تنهایی ست دیگر...



پ ن 1: می خواستم اسم تیتر را بگذارم...مکافات سعید تیموری بودن

پ ن 2: اگر دنیا به همین سرعت قصد ترک کردن من را دارد...خاموش می کنم...

پ ن 3: لعنت به دلتنگی پشت گوشی همراه...

پ ن 4: به گریه کردن یک مرد آنور گوشی...


* اسم تیتر یک مصرع از مهدی موسوی ست...

سعید تیموری

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 23:2  توسط سعید تیموری  | 


بعد نوشت:

به عمران میری گفتم...ببخش که من خیلی سر به سرت می ذارم...گفت توام ببخش که منم سر به سرت می ذارم...

نمی دونم نامرد کجا میره از من میگه و میخنده...!






به قول فرهاد فرید...آدم شعر رو برای یک نفر بنویسه و همون یک نفر خوشش بیاد یعنی شعر موفق...

فرهاد راست میگه...من و فرهاد و خیلیای دیگه می دونیم که خیلی عوامل ممکنه توی شعر خوب دخیل باشه...همونجوری که خودش نقد می کنه...من حرف می زنم...عمران میری و خیلیای دیگه راجع به شعر دیگران حرف می زنیم...و این یعنی دنبال عواملی برای ساختن شعر خوب هستیم...اما منظور فرهاد فریدزاده رو خیلی خوب میگیرم...احساس رضایت از اینکه کسی که دوستش داری شعر تو را ...ولو با یک بی پاسخی قشنگ بدهد قشنگ است...

امروز تولد این وبلاگ بیچاره است...یک سال قبل همینجوری به سرم زد که  ناگهان ادبیات را حذف کنم...با کلی حرفها...و پشت سرش این بی ادبیات را بسازم..بی حرف...

اصلاً هم خیال اینکه اینقدر که الان هست توش بنویسم را نداشتم...

به هر حال این فرزند ...ته تغاری( به قول عزیزی...ته تغاری سوتی پدر و مادرهاست) را حفظش کردم...و خوشحالم همان چند نفر دوستی که همیشه می خوانند این را می خوانند و خیلی دنبال مخاطب پروری نبودم...که اگر کسی مثل من خیلی دنبال دویدن بود ...تعجب دارد...

یک نفر آدم خاص همیشه این را می خواند و خیلی کم نظر می دهد...ممنونم از این همه لطف...

به هر رو...نوسان دلتنگی من به عنوان یک نفر آدم معمولی زیاد است...و تند و تند دلتنگی سراغم می آید...که جای شکرش برایم باقی ست...

از عمران عزیز هم تشکر می کنم...من خیلی شوخی کردم باهاش...


و یک شعر تقدیم به :


حرفهایم را می گذارم لا به لای شب

کلمات را به ماه نشان می دهم

و کمی از خورشید را

که صبح چیده ام برمی دارم

سیگارم را روشن می کنم و بعد

نامت را صدا می زنم

تازه اگر باد موافق باشد...


(ویرایش شدید می خواهد)


سعید تیموری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392ساعت 18:14  توسط سعید تیموری  | 




ساعت حدود هفت صبح ...هر کاری کردم از سر شب بخوابم سعی بی فایده ای بود...جغدوار بعد از ناکامی در رفتن به استخر شروع به نوشتن کردم...

یک سری چیز محرمانه که ربطی به ادبیات نداشت و بیشتر کاری بود را نوشتم و ...که خودش کلی انرژی بر بود و قطعاً از عهده ی خود خودم بر می آمد...

بعد یه کمی متون جامعه شناسی که خیلی وقت بود باید می خواندم رو ورق زدم...باز هم نخواندم...

بعد دو سه کلمه فرانسه برداشتم بخوانم...دیدم شل و ول تر از این حرفهاست مغزم که متمرکز باشم و دل به حفظیات بدهم...

ناچاراً شروع به نوشتن کردم...نامه ای به یک دوست را باید تمام می کردم که باز هم هر چه می نویسم تمام تمام نمی شود...( نوشتم...انکار نکن...زندگی مثل خاراندن زخم گاهی هم شیرین بوده...)

یکی دو تا اس ام اس دادم ساعت 4 و خرده ای نصفه شبی...که با توقع فراوان خیال کردم همه مثل من بلا نسبت شانشان ...جغد هستند و باید بیدار بمانند که البته بیدار نماندند...و من چقدر پر توقع شده ام...

گفتم فیلم ببینم...توی کشوی فیلم ها چند تا چیز ( ببخشید فیلم) پیدا کردم ولی همین که خواستم بروم سراغ انتخاب...ته کشو خیام ( رباعیاتش) را پیدا کردم و هی خواندم و ... کنارش چیز میز نوشتم...تا شد الان...

دیدم ای وای آفتاب زد...

با دلی پر از استرس( سه چهار روزه که مات و بی ارادم...یه چیزی فکرمو مشغول کرده...) آمدم و شروع کردم نوشتن...

الان هم فکر اینم که نه کوه کنم...نه دل می توانم بکنم...پس چکار کنم؟ و خیلی دوست دارم یک جورهایی باور بشم...( باور که می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟)


یاد دو نفر عزیز افتادم همین الان...یکی عزیز دل شمس لنگرودی و لبخند سراسر مهرش...که آخرین بار شاید توی نمایشگاه کتابی بود( من زیاد اهل رفتن به این محافل شبه روشنفکری نیستم...قبلاً گفتم که!) که دیدمش...و با لبخند و طنین قشنگش گفت...موفق باشی و به قول رادیو! موید...

و دومی که ناز است و بی نیاز ...محمدرضای احمدی...اتفاقاً احسان رشیدی و مهدی قربانیان خیلی اصرار داشتند که یک شب شیرینی چیزی بگیریم و مزاحمش بشویم...قرارش را هم من با محمدرضای بزرگ گذاشتم...منتها چه کنم که من خیلی خیلی بدقولم...اما اگر پا داد و دست داد حتماً باید یک شب برویم و زیارتش کنیم...جناب معلم گرامیمان را...و پسر کوچولوی خوبش و خانم سحر را...که همراه همیشگی محمدرضاست...

و چقدر دلم می خواهد که تو هم باشی...راستی...


زن همسایه خوب می داند

تنها قیامت است

که فاصله دیوار ها را کوتاه تر می کند...


سعید تیموری( بخشی از یک شعر)







+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392ساعت 6:52  توسط سعید تیموری  | 



بعد نوشت:
مهتاب مرده است
در من ستاره نیست
اما به چشم تو سوگند می خورم:
از آسمان پرم...

سید حسن حسینی

جواب من رو بده...لطفاً



" داره من و می پاد...داره هی نگاه می کنه...ههه...خودمو زدم کوچه علی چپ ...چه بال بالی می زنه...هی دستاش و میاره بالا و هی تکون میده...پیرهن صورتی پوشیده........می دونه من صورتی رو دوس دارم...؟؟؟؟؟؟؟؟

از جام بلند شدم و پشت سرمو نگاه کردم...پسر همسایه هم داره کفتراشو پر میده...! اون که رنگ صورتی دوس نداره؟!!!!..."


ناتو- سعید تیموری


کم کم باید ناامیدانه به یه قضیه فکر کرد و نگاه کرد...دیگه بعد از حدود این همه سن و سال که نه فهمیدم کی بچگی کردم...نه کی نوجوونی و نه کی جوونی قرار بکنیم...دقیقاً لب مطلب رو فهمیدم...

نا امیدانه باید نگاه کرد و دفتر خاطراتت رو اینجوری شروع کنی که فلان قضیه بود و امروز دیگه...

با من رسید و نوبت با من وزیدنت...

دیگر تمام شد گل سرخم...


آخ...یه روزایی شعار میدادیم با هم "چه روزای خوبی قرار بیاد" ...و اون روزای خوب...تموم شد...

لااقل بعدش فکر می کردیم ما بودیم که قرار بوده یه روزای خوبی که قرار بوده بیاد رو رقم بزنیم و امروز نه...فکر نمی کنم...

لا اقل ترش فکر می کردم...این وسط اگه چشام تر شد ...نگاهم به چیزی...به کسی ...به اتفاقی گره خورد که...تمام شد...

نا امید نیستم...تا خدا هست...غزل هست...کبوتر داریم...

کسایی رو ممکنه داشته باشیم که فرصت اگر دست بده...اگر این ریه ی لعنتی زخم خورده امون بده...میشه ساعتها باهاشون حرف زد...

خیلی چیزام هست که باید بریزی تو یه بار و بنه ای ...بعد که بنه کن شدی از اینجا برای دیگران بشه خاطره...

چقدر دلم می خواست با اویی که من بودم و منی که او بودم بشوم من او...اوی من...چه فرق دارد...وقتی نشد...نشد...اما ناامید شدم...امروز فهمیدم...که باید ناامید شد بعضی وقتا...

وسط این دلتنگی های وقت و بی وقت...( راستی احسان امروز می گفت چشمات که باز میشه دیگه برق نداره...لااقل برق قدیمو نداره) ...وسط این دلتنگی ها ...بخوری زمین و بشوی یک سعید تیموری تنها شده ی بی ربط به خیلی چیزها که توی طبقه پنجم خودش...خیره به گوشیش باشه و مونیتوری که خیری ندارد...

انگیزه های تا دیرزوم امروز یکی در میان زمین خورد و چیزی که باقی ست ...همین چند دردخط نوشته های بی سر و ته بی سامان...

( احسان گفت شارژ بگیرم) ...نوشتم که احتیاجی نیست...دارم بنه کن می شوم...

احسان چه می داند...مامان چه می داند...بابا چه خبر خواهد داشت و مهسا چقدر عقلش قد می دهد که بداند بنه کن شدن سعید ...یعنی چی...

مامان دم اذان گفت...نا امیدی امید؟

از پشت این خط موبایل چی در می آید؟ انگیزه؟ کو؟...کجاست...چرا نیست؟

شبحی در زندگی من آمد...انگیزه ای شد دم رفتن ...برگردم...به اتاق طبقه پنج نگاه کنم...بنشینم و تا صبح شعر ببافم و بعد ...پر!!!!!!!!!!!

نهایت این تن رخوت انگیز روی تختی ست که هر شب مجبورم می کند به چیزی فکر نکنم...تا خوابم ببرد...


مخاطب جان های من...

سعید تیموری




+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1392ساعت 23:15  توسط سعید تیموری  | 



بعد نوشت: ساعت حدود سحر ...اتوبان های شهر را چرخیدم...گیراندم و سوزاندم...و بغض کردم...یه شب مهتاب شنیدم و ...یه مرد بود یه مرد...که هیچ نبود...شعر فرستادی و فرستادم...گیج شدم...خسته شدم...و دست خالی برگشتم... 

 

 

یک وقتهایی آنقدر حواست به تنهاییت نیست که تنهاییت هم مثل همه چیزت گم می شود...اما بدتر وقتی ست که تو حواست جمع خودت می شود و می بینی که تنهایی چقدر بلا سرت آورده...از آن طرف دلت که تنگ چیزی...دوستی...رفیقی...جایی می شود ...می بری...می ترکی و بدتر آنکه نمی توانی چیزی بگویی...از علاقه هایت بنویسی برایش یا لااقل بگویی که چقدر دلتنگی...

این چند شب تنهایی که تک و توکی از دوستان کمی سراغم را گرفتند و بر حسب عادت های بدم که زود کاری می کنم از دستم دلخور شوند بیشتر حس تنهایی می کنم...

حتی توی این سفر مثلا تفریحی که خیلی ها بودند...حتی کسانی که دیدنشان هم (فقط دیدنشان) خودش کلی خوب است...چیزی از ذات تنهایی من کم نکرد...

شاهد بودیم که هر کس سرش را مثل کبک در کوهسار برفی خودش کرده بود و آنقدر مبتذل خود خودشان را متجلی کردند که تازه باز هم تنهایی در جمع را بیشتر حس کردم...

تنهایی فی الذاته بد نیست...واقعا من از تنهایی خیلی هم رنج نمی کشم...اما از اینکه دلت جایی باشد...جایی در حوالی خودت و نتوانی خوب بفهمانی...دردی ست...

قبلاً ها نامه ای ...داستانی...چیزی می نوشتیم و به همان عادت معهود نه کسی می خواند نه کسی می دید... و بعد که غم و درد و تنهایی(این یکی خیلی نسبی تر است) به اقتضای شرایط دور می شد پاک یادم می رفت...

دوستانی هم که خوب می شناسندم...می دانند انقدر حرف نمی زنم تا زمان بگذرد...و خیلی اهل گفتن و درد نوشتن و از این جور کارهای ناجور نیستم...ولی امشب بدجوری همه چیز رفته توی مغزم...هی نوشتم روی کاغذ و هی گفتن نه...که چی؟کی می خواند...آیا " اوی من" میداند که چه به حال روز " من تنها " دارد می آید...؟

حوصله ی وبلاگ نویسی و از این کارهای سانتی مانتال را هم نداشتم...شاید هم این پست و اینجور پستها را فردا پس فردا پاک کنم و شاید هم بعدها بنشینم و بخوانم و بخندم...ولی فلسفه ی آن فقط خواندن همانی بود که گفتم...

شاید خدا در این رو به رو شدن جراتش را از من گرفته که هیچ جوره نمی توانم حتی یک کلمه همه ی آنچه در من هست را برایش بگویم...و شاید از نه! نه! و نه! می ترسم یا اینکه از خودم می ترسم که هیچ نخواهم داشت بعد از این همه نه!

روا نیست که تو کسی را بیازاری و توی رودروایسی بیافتد که تو مثلاً دلت خواسته ای دارد...

هر چی هست ..رو راست نیست...

یک بار تو هم عشق من از عقل میندیش...

بگذار که دل حل کند این مسئله ها را...

 

 

همین...

 

 

پ ن : انگیزه ام خواندن ....تو بود...

 

سعید تیموری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 23:16  توسط سعید تیموری  | 



تقریباً ظرف 15روز چیزهای خوبی دیدم...و خواندم و نوشتم...

پیشنهاد بی شرمانه 1: رمان

پیرمرد و دریای همینگوی...پیرمرد و دریای ارنست همینگوی را بار سوم یا چهارمم بود خواندم...اگر چه خیلی اهل دقیق شدن در طبیعت نیستم ولی از آنجا که آدم طبیعی هم نبوده و نخواهم شد پیشنهاد بیشرمانه می کنم که حتما اگر گیر آوردید مریضهای اسلام را شفا کنید و بخوانید....


پیشنهاد بی شرمانه 2: فیلم...

فیلمی بسیار خوب از ماساکی کوبایاشی به نام هاراگیری...اگر چه دوست فیلمساز و خوبم با زور چک تا ساعت 5صبح من رو وادار به دیدن این فیلم کرد ولی بسیار بسیار حالش را بردیم...


پیشنهاد بی شرمانه 3: موسیقی...

علیرضا قربانی را خوب نمی شناسم...صدایش را چند بار شنیده ام...و شعرهایی که معمولا بر آنها آواز می خواند خیلی به مذاقم خوش می آید...مخصوصا کارهای دکتر افشین یداللهی و محمدعلی بهمنی ناز و نازنین ...

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را...

و البته خب من چیز زیادی گوش نمی کنم...


پیشنهاد بی شرمانه 4: شعر...

عمران میری اثر عمران میری ...اتاق پرو از مهدی اشرفی نازنین...غریبه ای به غریبه دیگر مجید سعدآبادی برادر خوبم...و خیلی چیزهای خوب...



پ ن 1: خیلی رسانه ی ملی وار تبلیغ کردم...

پ ن 2 :   ...   ....    .....

پ ن 3: چی بگم؟



سعید تیموری




+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 20:0  توسط سعید تیموری  | 

 

دو عشق

در یک قلب جا نمی شود

دروغ است

می شود...

 

ناظم حکمت

 

 

 

عزیزم...

نوشته ای که من با دوازده دختر دوست هستم...مگر قلب من چقدر جا دارد که دوازده عشق در آن جا بگیرد...

 

 

نیما یوشیج-نامه به عالیه

 

 

لطفا نظر بدهید...حتی شما دوست بسیار بسیار عزیز...

 

 

پ ن 1: تو قامت بلند تمنایی ای درخت...

پ ن 2: هر کسی دنبال خبر می گرده...

پ ن 3: اول قرار نبود بسوزند عاشقان...

پ ن 4: بعداً قرار شد بسوزند عاشقان...

 

 

سعید تیموری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 13:53  توسط سعید تیموری  | 




روزگارم شبیه ماهی هاست

تنگم اندازه دلم تنگ است

با غرور تو تن به تن شده ام

جنگ در هر شرایطی جنگ است...


عمران


خیلی دلتنگ شدم...



سعید تیموری

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1392ساعت 17:52  توسط سعید تیموری  |