شرح حول

 

 کلمات وحشیانه توی سرم به پر و پای هم می پیچند تا بشود یک جمله که سر و ته و معنی و بدیعات و صناعات و بوطیقائات و این الفاظ همه در آن لحاظ شوند و از حالت صرفا خبری به حالت قطعا هشداری برسند و قس علی هذه... 

برای مرتب کردن افکارم گاهی همه ی کلمات وحشی را یک جا یا شکار می کنم یا زندانی می کنم که به معنای واقعی باغ وحشی در ته ذهنم ساخته ام و فقط گاهی و آن هم فقط گاهی برای هواخوری و تنفس در هوای شعر بیرونشان می کشم می گذارم خوب بچرند که در همین چریدن چرندی نیز پیش بیاید و بشود چیزی به حوالی همین ها که در بی ادبیات ترین شکل ممکن وبلاگیده می شود و تو می خوانی یا نمی خوانی ...که اگر نخوانی بیهده کاری کرده ام که نه این دنیا و نه آن دنیا را خواهم داشت...و اگر به صرف خواندنت باشد تهش ممکن است بگویی خب ...که چی... 

اما کلماتی نیز دارم که دستچین شده ی همه ی کلمات دایره ی واژگانی و ویژگانی من است که جایش مکانی غیر از ته گوشه ی ذهنم است...این کلمات کم پیش می آید اما اگر بیاید خوش آید...این ها در حصار خونی تپنده ای که میراث رنج های صدهزار ساله ی من است گنجانده شده اند...قلبی که چون کتابخانه ای در قلب بهشت و دوزخی سرخ و سبز قفسه قفسه چیده شده اند که به قول بزرگی بهشت را من هم کتابخانه ای بزرگ می پندارم...و چه لذت بخش است اگر بهشت اینگونه باشد...به شرط حضور... 

بگذریم ... گاه گاهی کلمه ای مقدس می شود و دست چین و لبریز و دلبرانه بی واسطه برای عزیزی خوانده می شود...کسی که در ته ذهنش هم ممکن است تو نباشی...اما تو ته ذهنت همه اوست... 

حساب این کلمات از مابقی کلمات جداست...با این حساب تقدیم بی واسطه به تو...حتی اگر نباشم... 

 

 

سعید تیموری 

پ ن : غمت نباد و مبادا... 

پ ن/ ه: دلتنگم.. 

پ ن/ پ: پری تن

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13:45  توسط سعید تیموری  | 

 

 

القصه کار و بارات تنی چون من به کارزاری رسیده است که هر غم در میان به آنچه شعر است بیشتر پردازنده شوم که العلم بالعمل و هی و کی به کتابیدن و خوانیدن و شنویدن و گراییدن بگذرانم که در توامان آن دو است توانیدن و برناییدن...و بقیه ی نقود و فی الجمله سره را از ناسره رهانیدن فی مجلس العوام الشعر کاری ست بسی عبس و ناقص و ناقض اصول و اصالت برهانیدن...

در این طی طریق به فصول مرتبط و غیر مرتبط برخورداشتنم هم خودش حدیثی لا من اشاره و یشابه است که در این بحور عظیم الاعماق و کثیر الطول اگر دوره های کارورزی و تنورزشی نجات غرقابیان را خوب نگذرانیده باشی موجابی چنان گردن کشیت را به طرفه العینی می شکنناند که توان از جا و جو برخاستنت سلب الی یوم القیامه می شود.

هی خوانشیدن رمانات و نوولیات و شعریات اگر چه مطلوب به طالب علم علوم ادبی است اما مستعد هر آنچه بن مایه است نداشتن به پچیزی(پشیزی) نمی ارزد...

والسلام...

سعید تیموری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 14:34  توسط سعید تیموری  | 

 

 

شرحش را به خلاصه اش بخشیدم همچون عطایی که به لقا می بخشند چرا که داستان دیگر از حوصله ی من جمیع نوع ابوالبشر خارج گردیده و همه چیز از حیض انتفاع برون گردیده است به مخرجهم و المواخره.

علی الخصوص که شاعرش هم شاعر باشد تنها می تواند به این نکته اکتفا کند که من خسته ام...و تو به یادش بیاوری که من حشو است شاعرا...علی جمیعا مصتنصرالشعرا ک.ب.

و اما در باب مصطفی الناس کاظمی که اتراق نموده در حوالی بلوار آب کرج سابق کشاورز فعلی و فعلا که نه چیزیش به دهقانان می رسد نه فداکارانه دهقانی می زید در این چمستان که علی القاعده ما داف می بینیم فی رحل الگران علی سیر المسیرک.

ها...داشتم می گفتم که هم هم هموست که از ساعت خمس العشر الی یتعطل الکافه هی این جمله ورد لسانهی می چرخد که " عشقی بابا" یا " مسخرمون نکن بابا" و ما هم دمنوشکی می اردیم که فی الفور به نیوش جانمان می رساند در حد الحدود بهار نارنج و لیمو...

مصطفی الناس کاظمی که حق و حقیقتش صادق است و در اولین دیدارش با مهدی الدین رحیم زاده فی وسط کافه بعد از انظروا الی عکسه فی سوریه بدو رو نموده و گفت " خاک بر سرت" که مهدی همانا از آن دیدار یاد می نماید به احسن الوجه.

حال به امید روزبهانه ترین شکل ممکن به طبعتان می رسانم که مصطفی را از دست ندهید ولو به انتم و انتما بگوید " خاک بر سرت" ...

.

.

سعید تیموری

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:57  توسط سعید تیموری  | 

 

 

این نبشتن نه به رسم نبشتیدن که از ظن امر امیر امیدالدین روزبه باید الیوم الایام هی مقاله ای در باب آنچه می گذرد بنوشتانم...مزید بر کمیت حدود یک صفحه ی آ چهار...بنا به اینکه چون می گذرد غمی هم نیست...

امر نموده که چارچوبم جهان بینی و جهان نبینی هر روز از مطولات و متهورانه گرداگرد هستی باشد که من بنا به آیه ی شریفه و کریمه ی : قالوا بلی...بر تخم و کاسه ی چشم نهاده که از تو به یک اشارت و از من به سر دویدندی...

در این مدت العمر که از ذات الهی به پاداش دعای خیر پیری در حوالی همه جا به من هبه گردیده...ایامی غریب و قریب تر ندیدم چون امروزگان که مرموزگان است و عمر قرمساقیانه دمی روی ناسایش هم عیان نمی کند.

خواستم به عرض و طولتان برسانم باز خواهم نوشت با چنان انگیزه ای که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم...

همین

.

.

سعید تیموری

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:9  توسط سعید تیموری  | 

 

 

باید یکسری چیزها را بلد باشم...در عین حال که باید یک سری چیزها هم بلد نباشم...مثلا من اصلا بلد نیستم شاخ وشونه بکشم...وقتی میخوام این کار رو بکنم منجر میشه به احساس تنفر شدید در وجودم که اول خودم رو میخوره بعدم صرفا در حد دندان فشردن در خلوت و در نهایت بخشیدن طرف مورد شاخ و شونه احتمالا...باید بلد باشم اینکار رو...والا به قول قدما کلاهم پس معرکه ست...

برای ابتدای امر و تمرین در این خصوص ابتدا برای امید روزبه به عنوان مثال شاخ و شونه می کشم...

مونولوگ:

_ آهای روزبه...نفس کش ...جگر داری بیا سر محل ما یا من بیام سر محل شما کاری کودیت( از یه فیلم داخلی یاد گرفتم) کنم...یه جوری که سرت و بالا بگیری همه بهت بگم میثم بهاران...

( در این لحظه جو میگیره من و) ...مشتم رو به سمت تصویر خیالی روزبه میگیرم و بووووووق...بووووق...خیلی بوووووق...

 

پ ن : رد دادیم

سعید تیموری

+ نوشته شده در  شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ساعت 15:43  توسط سعید تیموری  | 

 

 

آی سعید تیموری...چرا فکر می کنی حق داری آدم ها را از زندگیت پرت کنی بیرون؟ وبه چه حقی فکر می کنی دوباره همان ها بر می گردند توی زندگیت؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 11:12  توسط سعید تیموری  | 

 

 

شریک زندگی من شریک فقط زندگی من نیست...قطعا شریک دنیایی ناشناخته خواهد بود که در آن هر لحظه اگر اتفاقی افتاد مطمئن باشد که خود او هم دخیل است...

حرف دیگری ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 12:4  توسط سعید تیموری  | 

 

به راستی که تنقلات نیست این کلمات که آنان را هر کسانی و ناکسانی فست فودیدن با قارچ و پنیر موزورلا حیف و میل نمودن که حدیث آمده جدیداً  الناشاعروا کمثل الحمار الکلمات و النامنتقدان کمثله حتی البدتر و لا تشعروا ...

علی ایحال غرض شاعر جماعت تنفیذ شبه وحی الهامات و القائاتی از ذات کلمات و تخیلات و صناعات است و در این پدیده ی شبه نزول که قرار است چیزی بگوید که باید گویدش...

فی الواقع از ابتدای عرایض قصدم نوشتن از پدیده ی اسید پاشی بود که رذیل و دنی و شنیع ...اصفاتی است ناقابل در مقابل پاشنده و کننده عمل...در حد الحدود توحش...و لاشک و ریب...

اما در این حین حوادث ، موضع شعورناک شاعر بی موقع و یا بد موقع دهان باز کردن نباشد چه بهتر است که رفته رفته داریم لگد به شعار می زنیم بروسلی وار و بی آنکه بدانانیم و فهمانیم که درد ریشه ای تر از این هاست که با هر اتفاق محیرالعقولی یک سری محصولات بی حاصل بنویسیم و شده ایم شاعرالحوادث و معین الدقایق همه پسند...چه دیده ام که کسانی نشسته اند تا ردی از سقوط هواپیمایی یا درآوردن لامپی و الان که تب اسیدی دیده شود و برایش بنویسند و ژست بگیرند فیگور وارانه...مرحمت عالیتان زیاد بزرگوران ولی اگر مینویسید شعر بنویسید...شعار نگفتمانید...

 

 

 

سعید تیموری

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان ۱۳۹۳ساعت 15:35  توسط سعید تیموری  | 

 

 

درک هستی از منظر المناظر هر کس چیزی ست که حق طبیعی  و انسانیش حکم می کند اینجوری یا آنجوری به قضیه نگاه کند...عقل و خرد و نسبی گرایی اخلاق و احلاف هم حکم می کند انسان های این دور و بر به صاحب نگاه حق بدهند هر جوری خواست نگاه کند.این خود نوعی از آزادی بیان و نگاه و خرد ورزی است.اما در عمل یک رشته قانون من درآوردی که حکم حکیمانه اش مشمول حال یک جهان بینی خاص است هیچ وقت تن دادن به آن آزادی خرد را ممکن نمی کند مگر انسان یا استحاله ی قانون فوق الذکر گردد یا بمیرد...

من مرگ را انتخاب می کنم...شما چطور؟

 

ببخشید اگر رنگ و بوی حرف های همیشگی خودم را نداشت...دغدغه های بدی دارم...لحظه های خوبی...

 

سعید تیموری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۳ساعت 13:25  توسط سعید تیموری  | 

مستدام باد کله ی پرباد رفیقی که زیرآبمان را الکی و در پی امیال شخصیش زد...و مستدام تر باد دوستی که رازمان را به باد فناییدن داد...هلا که وقت وقت رفتن نبود که رفتن جایز و جایزه رفاقت است در این مابین...خداوندگار رحمتمان کناد...به حق همین روز و شب خیلی عزیز...

تصدقات فراوان خدمت آنکه دل ربوده و دل داده ایمش ...به حزن و شادی که رفیق خوب رفیق خنده است اما رفیق دل ...همنشین جنون آمیز شب گریه هایم...

ما تا پا و مویمان را فدای اویمان می کنیم...اگر چه لایق بودنم باید اثبات حضرت دوست گردد...که اگر گردد چه عشرت انگیزانه زندگی ادامت یابد و اگر نگردد ملولیم و سر به هوای و عاشق بالفطره...

الحق والانصاف دل ربودن از معشوق جنون می خواهد و سرسختی...که اگر خدا عشق را ودیعه به دل نگذارد چنان که میخواهی نشود که راه دل از راه دل است و لاغیر المشهود...

و السلام...

سعید تیموری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 15:1  توسط سعید تیموری  | 

 

 

شاید همین روزها نامه ای برای خودم بنویسم و ضمن اینکه همه ی ناگفته هایم را برای خودم شرح دهم از خودم به صورت حرفه ای و برای همیشه خداحافظی کنم...

قطعا در این نامه خواهم گفت که شعر آن چیزی نبود که تصور می کردم...چیزی که دستمایه ای برای استحاله و استثمار و استکساس(جمع نا مشخص و من در آوردی برای بهره کشی جنسی) اجناس مخالفم باشد نبود...خواهم نوشت که شاعرانگی چیزی بین روح و جسم گیر که بکند چه بلایی سرت در می آورد که اتفاقا درست وقتی بلا سرم آمد که داشتم بلایی دیگر به نام انکار واقعیت های موجود را بر سرم می آوردم...داشتم چیزهایی را انکار می کردم که روزی عقیده ام بودند...پیوندی ناگسستنی در ذهنم نسبت به اینها و آنها داشتم و در ناخوداگاهم نیز هیچ زمانی نسبت به ترک و انکار و فراموشیشان فکر نکرده بودم.

بماند که در این نامه از خودم اسم خواهم آورد و شاهد مثال می گیرم که در هنر هیچ تعهدی وجود ندارد مگر تعهد به خود هنر و شعور مخاطب...که اتفاقا داستان از وقتی هولناک می شود که شعور مخاطب در پس مرگ مولف دستمایه اراجیف شخص هنرمند می شود تا وسیله ای برای نقد منصفانه و بی پرده...

خواهم خواند در نامه ام که عشق الگوی بی بدیلی ندارد و در هر نقطه از جهان و در هر انسان اتفاق جوری می افتد که انگار برای هیچ کس نیافتاده و خائنانه ترین ضربه به بشریت این خواهد بود و هست که عشق و تمامی حالت های جزئی و کلی اش در دستگاه عریض و طویل روانشناسانه به بوته نقد گذاشته شود و جزئی از یک بیماری قرار بگیرد و بدتر از آن روی کاغذهای پرسشنامه ...انسانی عاشق جلوی حالت های روانی اتفاق افتاده اش از حادثه عشق تیک بزند...مثلا تهوع دارد...استفراغ می کند...سرگیجه دارد...

می نویسم که شب بیداری یا روز بیداری بالای 20ساعتم سمت و سویش جنون بوده و هیچ علت ربط و بی ربطی به فیزیولوژی جسمی ام نداشته و  ندارد.

می نویسم شب ها به این امید می خوابم که از کسی که شاید هیچ وقت انتظار نداشته ام صبح چیزی بشنوم که همه ی این سطرها را پاک کنم و کلمات را یکی یکی گلچین کنم و تاجی از آنها برای اوی من بسازم.

خیلی چیزها می نویسم و باز خیلی چیزها لا به لای گنگی های روزمره گم می شود...و از خودم وداع می کنم و به آغوش کسی که شاید در آن سوی تاریخ یا جغرافیای جبریم نشسته خواهم مرد...به امید رستن من او...

.

.

پ ن: مخاطب خاص

سعید تیموری

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 11:11  توسط سعید تیموری  | 

 

 

 

نه صرفاً بلد بودم ژستش را بگیرم نه اصولاً وقتش را دارم ادا را تحمل کنم..کاملاً با ویژگی منحصر بفردی وحشی ام...وحشی یعنی اینکه اهلی هیچ چیزی نیستم...کلا اهلی شدن را نمی فهمم...اهلی نشدن خودش جذاب است...یعنی اینکه کسی را تا حد مرگ دوست داشتن اما سیر بودن و تنها از دریچه ی انسانی به او نگاه کردن...یعنی تنها انگیزه ات خودخودش باشد...خود او...خود بی اندام زیبایش...خود بی چشمهای سگش...خود سوای پول و مال و اموالش...بی نیاز ...

بله...من وحشی ام...وحشی که هیچ کدام از صفت های فرد رو برو را نمی بیند...نخواهد دید...تنها ملاکش خودش است...هم خود او و هم خود من...

وحشی و سیر و سلطان بودن...سلطنت در دل کردن...سلطان جنگل هزار شیر بودن افتخار است نه سلطان جنگل یک مشت روباه و زاغ و کرکس بودن که کاری ندارد...

وحشی ام...وحشتناکم...

 

 

پ ن : مخاطب خاص هم دارد...

سعید تیموری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 18:33  توسط سعید تیموری  | 



" پدربزرگت تعریف می کرد از پدرت که آدم ساکت و خوبی بوده...ولی از تو بدشون میاد...میگن حاضر جوابه...گستاخه...میگن مثل آدمای کله شق همه ی پولشو خرج کتاب و سیگار می کنه"


ناتو- سعید تیموری


یک چیزی همیشه از خاطراتم می زند بیرون که شبیه من نیست و هر دفعه که یادی از ماجرایی گذشته می افتم احساس می کنم این که می زند بیرون اصلا شبیه سعید الان نیست...

مثلا سعید سال هفتاد و هشت که تازه عاشق شده بود...اصلا شبیه سعید سال هشتاد و هفتش نیست که باز عاشقت تر شده بود...و یا مثل الانش نیست...الانش یک چیز دیگری ست و یک موجودی که اصلا گاهی خودش هم خودش را نمی فهمد...

موجودی که هر چه می دود کمتر می یابد و یا اگر می یابد چیزی در حد لنگه کفش در تورش می افتد و ...

مترادف زندگی این روزهایم ...پرسه های بی خودی در سرزمین بی شانسی ...است.

حتی در شطرنجی که یک طرفش من واقعی و آن طرفش مثلا من حریف هستیم...باور کنید من واقعی با مهره های همیشه سیاه می بازم...

منتظرم به خودم مجالی داده شود و مردی از خویشم برون آید و کار و باری بکند...



پ ن 1: من هم دل چشمام و با چشم تو خوش کردم

پ ن 2: آخ...

سعید تیموری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 17:46  توسط سعید تیموری  | 


طول و عرض فکر های من دارد به یک اندازه می شود...مثلا آنقدر که فکرم راه طی می کند همانقدر هم گسترش پیدا میکند و هی آدمهای زیادی را در خودش می آورد و کش میدهد و غربال می کند و یا مثلا چی...

آنقدر فکریم که جلوی خودم را هم نمی توانم ببینم و اتفاقا منی که نمی توانم جلوی خودم را ببینم دارم برای آینده تصمیات مهم می گیرم...که چه بشود بشوم جناب مستطاب الدوله ی امیر اعلم امیدالمله سعید خان فلان که این دنیا نمی ارزد به کاهی...

به امید روزبه گفتم که سری در سرای هر چیزی در آوردن سخت است در این روزگار پر از مد و برند و قد و قواره ات آنقدر باید یک سر و گردن بلند تر از خودت و خودمان و خودشان و آنان و ایشان باشد که های بشوی امید روزبه ترانه سرای نامبر وان...و یا من بشوم سعید تیموری سپیدسرای که در کتب عهد جدید بنویسند سعید تیموری شاعر قرن فلان...و یا مهدی قربانیان که جنون سازش را وقتی به قول روزبه دستش می گیرد می شود حس کرد می خواهد بشود درویش خان مهدی قربانیان کرک نواز قرن شهیر...

باید تلاشت بشود چیزی در حد جان کندن...و من هی دارم به روزهای بی انتهای کشدار لامصب سرفه آور بی ریخت فکر می کنم...و های های های...گریه ام نمی گیرد...


پ ن1: من مبتلا شدم به خودم یا تو؟

پ ن2: وایبر...لاین و کلی دوست خوب

پ ن3: حرف حساب ندارم

سعید تیموری


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 13:55  توسط سعید تیموری  | 



"خب منم به نوبه ی خودم فرارسیدن عید سعید نوروز رو تبریک میگم...سال قبل سال خوبی بود...به هر حال دوستان خوبی ...بدی چیزی دیدن یا ندیدن خلاصه ببخشن..."

.

.

.

این بخشی از جملات متداول همیشگی ست که در سیما و صدای ایران عزیمان می شنویم...

به گیرنده های خودتان دست نزده و اشکال از فرستنده هاست که هی این چیزها را پخش می کنند و نقل و نبات و شیرینی و آجیل و پسته درجه یک و میوه ی آنجوری و هیچ به فکر هیچکس نیستند...

به هرحال سبد کالا داده اند و مردم از این وفور شکرانه خواهند پرداخت...ماهانه...

.

.

بهار بهار است...کاریش نمیشه کرد...داره میاد...

سعید تیموری


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۲ساعت 14:3  توسط سعید تیموری  | 


 

دلیل انتخاب تیتر این بود که داشتم میخوندمش زیر لب و به این نتیجه رسیدم امسال هر نوع جریان موسیقی آکادمی اعم از عکدمی موسیقی خانم فائقه ی آتشین منسوب و معروف به گوگوش، آکادمیای موسیقیای وین( اند ارکسترانگ پخته ویژن وین شاستان_ آلمانی سلیس)، آکادمی موسیقی ساسی مانکند(دوس دارم اینجوری صدا کنم) و حتی آکادمی حمام اتاقم شرکت نموده و مراتب اهتمام خود را به گوش و نیوش جامعه موزیسین ملتم برساندم...

لذا، اعلام می دارم جهت خرید صدای من...مجبورید به یکی از بقالی های سرکوچه تان( من نمیدونم چرا بقالی ها همیشه سر کوچه اند) مراجعت نموده و در کنار خریدن ماکارونی، ماست، نوشابه و بالابالا یک جلد کلام من را هم خریده و آنقدر گوش فرا دهید شاید مورد تفقد قرار گیرید.

ترانه سرا : خودم... د ارنج بای : خودم... تنظیم: تقریبا خودم... با صدای :...خودم

کار من تلفقی از سنت و اراده ی ملت...پسا ساختار زدایی دیالکتیک...جبر فلسفه ی تاریخ...و نبوغ شخصی خودم است...

والله من چی کم دارم از سالار عقیلی؟یا حامد زمانی ...

این تیتر رو تقدیم می کنم به مهدی قربانیان و احسان رشیدی...چرا که از حامیان من بوده...هستند و خواهند بود...الی یوم القیامه

قیمت با تخفیف : پشت جلد...

جهت حضور در کنسرت مشترک من و دکتر مهندس عضو شورا عبدالحسین مخت آباد عدد یک را به سامانه ی 1878 ارسال نموده در صورت لزوم با شما تماس می گیرند.

 والسلام

 

پ ن 1: دهه فجر مبارک

پ ن 2: ولنتاینا...

 

سعید تیموری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:0  توسط سعید تیموری  | 



خیلی وقت نیست که اینجا نمی نویسم...مورد بوده که تا یک سال هیچی توی صفحه ی وبلاگم ننوشته ام...عمر این وبلاگ که اینقدرها قد نمی دهد ولی قبلی ها که اصلا دیگر یادمان هم نمی آید را عرض می کنم....

لطفی از طرف دوستان دارم که میخوانند...کم هستند اما خوبند همیشه...که وزن کم بودنشان در برابر خوب بودنشان ناچیز است...که کم منظورم نایاب و نادر است و نادریات ارزشمندند...

میخواستم برای تولدم که چند روز لعنتی مانده تا آن یوم الدرد تا ابد ننگ بر جگرم...بنویسم اما یادم آمد که چیز خاصی نیست و نخواهد بود جز دیالکتیک تاریخی سیصد و شصت و اند روزه...ای که از آمدن و رفتنم چه سود را هی تکرار کنان هر سال اضافه می کند و ملاک حال من است...و لا غیر..

به هر رو...آمدم که نگویید ناز می کند که من واقعا نازکشی برای ناز ندارم لااقل و خیالم راحت است که باید گلیم ها را دانه به دانه خودم از آب بیرون بکشم...

و من الله توفیق لایزال


پ ن 1: ممنونم از دوستانم...

پ ن 2: وبلاگ نیستم...فیسبوک و اینستاگرام و وایبر و این خزعبلات هستم...

پ ن 3: کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد


سعید تیموری

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ساعت 11:1  توسط سعید تیموری  | 



ساعت که از دوازده ، دوازده و نیم شب می گذره تنها چیزی که حال آدم رو خوب می کنه...اینه که محمد رضا بیاد و با هم شب رو توی اتوبان های تهران گز کنیم...با تمام دغدغه هایی که دارم ...کاری که بخاطرش باید 7 صبح به زور دگنک پاشم و از تهرانپارس خوشبختی ها به نواب کسل کننده ی بی در و پیکر برم...حرفهایی که پشت در پشت به یادم میاد و باید بنویسم...شعر...آخ...کتاب هایی که یک آن لعنتی به ذهنت میاد که نخوندی و ...او...

به هر حال هر شب این جمله رو هی تکرار می کنیم که "  هی فلانی...زندگی شاید همین باشد " و همین ها هم نیست...زندگی من مجموعه ای از چیزهایی که نمیدانم چیست هستش...

باران هم این دو شب هی کم بارید...و فقط کمی فحش خورد هوای گل آلود شهر...

آی که اسم شهر که میاد یاد برزخ خشک خالی منزوی می افتم...شهر منهای وقتی که هستی...


پ ن 1: تو رو اونقدر بخشیدم که خوبیمو نمی بینی...

پ ن 2: جنون گاوی یک اسب آبی سرسبز...

پ ن 3: عمران میری من با تو درگیرم...



سعید تیموری

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 10:11  توسط سعید تیموری  | 



از اینکه با یادآوری یک سری خاطره قلبم فشرده می شود...خوشحالم...امشب فهمیدم که خوشحالم...خوشحال غمناک...

مصیبت همه ی ماجراهای من خاطره بازی ست...با تمام تفکری که راجع به گذشت زمان دارم و با تمام وجود به این ابزار دلبسته ام که " چون می گذرد غمی نیست " و فاصله ای بین شادی و غم نمی بینم...باز هم تنها از خاطراتی که یک روز سراغت می آیند و گلویت را می گیرند و بغض می کنی و چشمی تر می کنی ...می ترسم...

رنج آور است که در حد یک سلام حتی کسی بیاید ...و برود و تو یک روز یادش بیافتی که دیگر نیست...

چه برسد به اینکه کسی توی زندگیت ...هر روز خدا بوده باشد و بعد ...نباشد...دور از جانش...مرگ که نه...ولی قطعا نبودنش...خودش مرگ است...برای منی که بی طاقت...بی ظرفیت و حساس و بر باد رفته ام...مرگ است...

من برای نداشته های زندگی تا به حال حتی یک عکس العمل کوچک هم نداشتم ولی برای داشته های نداشته ام بسیار گریسته ام...

امشب دوباره عاشقی و باز آه نه...

این داستان به نام تو اینجا تمام...شد؟


پ ن 1: کنارم هستی و اما ...

پ ن 2: خوبم که خوبی...

پ ن 3: از شعر جدیدم چه خبر؟



سعید تیموری


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 0:11  توسط سعید تیموری  | 




با یک چشم و یک عالم تفکری که از دریچه ی همان یک چشم می شود دید دنیا دیدن ندارد...با دو تا چشم هم دیدن ندارد...خوبیش همین است تنهایی و غم و دردهای انسان ها یکی دیده می شود...

تمام چند روز گذشته با تو بودم...همه ی لحظات...

به سلامتی تمامی پیک های خالی و پر عالم...مستی عشق نمی خواهد از سر ما بپرد انگار نه انگار...گاهی با یک تلفن خشک و خالی و یک اس ام اس ...گاهی با مرور خاطره های تو...

خانم سلام و شکر که سبز است حالتان

کم باد و گم از آینه زنگ ملالتان...

نیت به روشنایی چشم شما خوش است...


...

دینی به گردن عشق ندارم...


پ ن 1: رسم نیست اما اسمت را تمام کتاب های آسمانی از برند...

پ ن 2: تلاش برای بقا...

پ ن 3: بهار آمد و شمشادها جوان شده اند...


سعید تیموری


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت 9:1  توسط سعید تیموری  | 



هر وقت به اینجای خط می رسم شاعر تر می شوم...اینجای خط چیزی دارد که بقیه ی راه نداشته...پایان خط هم ندارد...شروعش کمی سخت است...اما اینجای خط شاعرتر می شوم...

دلم هوای شعر که می کند...زنگ می زنم به گوشی خاموش های زندگیم...به خودم زنگ می زنم...به متین که سالهاست مرده...و من چقدر غمگین متینم شدم...آی...گریه ام گرفت توی این اداره ...

دلم که تنگ می شود برای شعر...ساعتها به اسم حک شده ات روی گوشی فکر می کنم...به خیلی چیزهای زیادی و به درد که وسط خوردن یک لیوان چایی گند می زند به حال و روز آدم...

سخت می شوم... و می روم لا به لای ترک های خرد و بزرگ زندگی گم می شوم...می روم و در نقاط تاریک زندگی جا می گیرم و خیلی ها من را نمی بینند که نمی بینند و فکر می کنند که فلانی رفت...و می روند...

اینجای خط ...باریک و باریکتر می شود و آنقدر دست و پا چلفتی می شود دلم که می افتم پایین...توی دره های خیالات خودم...ناجور می شوم...می روند و نمی آیند و وقتی می آیند که من جای دیگر خطم...



پ ن 1: من از اینکه تو خوشبختی نه آرومم نه دلگیرم...

پ ن 2: شاعرانه تر بگوووووووو....

پ ن 3: وهم اندوک...



سعید تیموری


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:47  توسط سعید تیموری  | 



" از اون بالا خیلی محشری...هر چی میای جلو تر هی زشت و زشت و زشت ترمیشی...شبا که بغلت می کنم...تا خود صبح کابوس می بینم...بعد دوباره صبح میری اون بالا...خیلی محشر میشی"


ناتو-سعید تیموری


یک طرف قضیه منم و یک طرفش بی نهایت ...بی نهایت یعنی چیزی در حدود یکی دو سه نفر آدم...آدم هایی که بی نهایت هستند برای من...ته داستان...اخر آخرش...

یک طرف داستان منم و یک طرفش یکی با بی نهایت هایش...

یک ورش منم و ور دیگرش هیچ هیچ و هیچ...

زندگی خودم را می گویم...هفت روز هفته ای که هشت نمیشود...راستی عدد بعد از هفت ...عدد بعد از هفت را کی می داند؟

نه پوچ گرایی ذاتی آدم های بعد از قرن نمی دانم چندم...شاید قرن اول به بعد...را آنقدر دارم...نه قورباغه ام را قورت داده ام و پنیرم را چه کسی جا به جا کرده...یک چیزی حد وسط همین ها...با گرایش کمی شاعرانه ترش...اما باز هم گاهی این هیچ ها و بی نهایت ها آنقدر از یک طرف قضیه که منم دور می شوند که گه گیجه هم جوابگوی سوالات بی نهایتم نمی شود...

نوشته ای سرگیجه داری...من در این مواقع اشکالات زمین را بهانه خوبی برای خودم می دانم...ما که نه جز بی نهایت های توییم و نه جز دوستان درجه هفتم هشتم شما...پس کجای این اندام تواصلی زندگی و شریان کج زندگیت هستم که استثمار گرانه گاهی هستیم و گاهی نه....آی آهوی دشت های زنگی...!!!!!

من و یکی از بی نهایت هایم تا سر ساعت چهار صبح بحثمان نرخ امروزهای درد هایی ست که علامت سوالشان قطعی تر از جواب های من درآوردی و فضای سایبری شان است...بحثمان نان به نرخ روز خوردن از جیب دختران دبیرستانی خارج رفته ی داخل وطنی ست که دردشان درد ماها نیست...

دوره مان گذشته مربی!!!!!!و این توی گوشم هی می آید...زنگدار و کش دار و تهوع دار..." دوره ات گذشته مربی"!!!

به قول ادبیات خودمانتان..." این روزهایتان تو حلقم"...



پ ن 1: حرفی برای گفتن ندارم...

پ ن 2: دلم عمران میری خواست...

پ ن 3: صابر ساده نیز...



سعید تیموری


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 9:59  توسط سعید تیموری  | 



" جنگ هم انقدر مقدس نبود که بعضی از آدما رو پاک کنه..."



(ناتو -سعید تیموری)


نه دوست خراب شده نه دوست داشتنگاهم...فقط کمی دغدغه هایم عقب افتاده شده...یعنی یا آنقدر رشد کرده که ترکیده یا آنقدر دیده نشده که ریشه اش زرد کرده...آن وقت من مانده ام و یک چیزهای خرد و ریز که سرم را گرم می کند...

من دلگرمی می خواهم..." من دلگرمی می خواهم"...مثل تمامی این خلقیات...اینکه آرزوی کمی نیستی درست !!! اما باید باشی که بشوی آرزو...بعد بشوی تحقق آرزو...بعد صبر کنم بشوی آنچه متصورم ....بعد رشد کند...توی اعماق تنت ببینیش...بفهمیش...و بشود برای تو حالا یک آرزوی دیگر...

همین که هستم باشم خوب است یا همان که خواستی باشم؟...و این خودش بار را سنگین می کند وقتی تو حرفی برای زدن نداری و من هم ترس دارم...اوف چه ترسی...کلاسیک ترین زن تاریخ معاصر را دیده ام و خودم پسامدرنترین آدم بلاتکلیف عالمم...لااقل عالم خودم...دوستانم...دوستانم...


دنیا را چه دیدی که همین که دارد درونت رشد می کند بشود مانعی برای رفتنت... از همان که می ترسم...از همین که میدانی...از اینکه خوب و عزیز و مهمت کرده و خوب و عزیز و مهم بودن خوب است برایت...

شاعر که باشی

می توانی به هر کجا سرک بکشی!

جز به سلولهای قلب آنکه دوستش داری...



پ ن 1: قدمتش مال قبل از آدم هاست

پ ن 2: غزال تیز پای من...چرا خطر نمی کنی؟

پ ن 3: کاشکی آرزوی کسی باشم...



سعید تیموری



+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:2  توسط سعید تیموری  | 



قیافه ام اول صبح بدجوری تو ذوق آینه می زند...از اینجا تا نواب را که به خاطر می آورم...خود به خود یاد شلوغی و بعد از ظهر سگی می افتم...و بدجوری خوابم می گیرد...چه خوب بود همین حوالی گوشه ی دنجی توی اداره نمیدونم چی چی کاری دست و پا می کردم و در را صبح تا عصر می بستم....به جای این همه مسئولیت بیخودی که هی عمرم را کوتاه و کوتاه می کند مثلاً می شدم مسئول دبیرخانه ی یک واحد شهری که سال تا سال دو نفر را هم مستقیم زیارت نمی کردم...یا مدیر یک کتابخانه در پارکی حوالی خودمان...حالا اینجوری نشده...صبح باید بکوبم و هی بروم و بعد از ظهر برگردم و آنجا هم که هستم...هی حالم از هر چه که نامش دارایی های من است به هم می خورد...


پ ن 1: چند ساله که عاشقت هستم...

پ ن 2: هی نازنین تو آن الهه نازی که یکسره...هی ناز کن که ناز بنان کم بیاورد...

پ ن 3: خراب آباد نواب...


سعید تیموری

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 9:16  توسط سعید تیموری  | 




مرگ زنی ست

که صبح محل سگ هم به تو نمی گذارد

ظهر برایت دست تکان می دهد

و شب به آغوشت می کشد


( چاپ نشده_ سعید تیموری)



امسال دست به کاری خواهم زد...ادبیات

وقتی بگذارم و " ناتو " را جمع و جور کنم و چند تایی پروتکل ( مینیمال) مانده را حذف کنم...شاید 50تایی شده یا بیشتر...

بدهم نیماژی ...ثالثی جایی چاپش کند...که این هم اهانتی بشود به بشریت...

کمی هرمنوتیک می خوانم و بیشتر کار می کنم...(ساختار و تأویل متن، بابک احمدی) هم روش شناسی هم حدوثی به قول علما و فضلای عظام...

عروسی احسان و سرم که شلوغ است و حال و حوصله ای که ندارم...کار جدید و رفت و آمد برای زندگی بهتر تر...و عشق عشق عشق...که از غرب صدایش را می شنوم...

الکی خواستم بنویسم لانچیکو...چون یک!هو آمد توی ذهنم و دلیلی ندارد جز همان مباحث هرمنوتیکالیستی...

کمی آرام ترم...آرامتر...



پ ن 1: زن از زندگی می آید...مرد از مردن...لعنتی...

پ ن 2: لنداسکیپ...خیلی کلمه ی خوبیه...قافیه بسازید..

پ ن 3: من خودم دچار بافت فرسوده ام...



سعید تیموری


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 14:35  توسط سعید تیموری  | 



به لطف آقا ایمان چرخی زدیم پی کتابی که دنبال زبان اصلی اش بود ولی انگار فقط زبان فرعی اش موجود است...جالب اینجاست کتاب درباره ما ایرانی هاست...نویسنده اش یک ایرانی ست ولی ترجمه شده به پارسی سلیس...و زبان اصلی اش که انگلیسی ست را نیافتیم که نیافتیم...هیچ کتاب خوبی توی بازار لااقل کریمخان نیست...البته خوب به نظر من با خوب به نظر خیلی ها فرق دارد...

کتاب مورد اشاره عطر سنبل عطر کاج بود که یک جفت من و آقا ایمان گرفتیم و من خیلی زود بلعیدمش...

بگذریم...که روز سختی بود...قرار بود با هم برویم و دم غروبی او افطاری کند و من چیزی گیر بیاورم برای خوردن...لانه کبوتر سر طالقانی رزرو بود و باغ صبای سر ملک شلوغ و من کت و کتاب به دست و وزن اضافه و خیابان یک طرفه شریعتی ...آخ که یک صندلی الکی پیدا کردیم و نشستیم...

سر گردنه ی دزدهای بد تر از دزد یک افطاری زپرتی که نه کمی بود و نه کیفی خوردیم و کلی حرف...

امشب هم که آخر رمضان است و دوستان من را مورد لطف قرار داده کلی پیامک زدند و کلی من جواب دادم و همچنین...و البته برای دوستان خاص چیزی بیشتر نوشتم...

دو تا مصاحبه کوتاه کردم...درمورد کتاب مستندی که بعدا لو می دهم...عروض و قافیه خواندم...

بعد مدتها رفتم کانون یه جمع صمیمی!!!!!!!!!!و کلی نقد وویس رکوردی شنیدم و کلی حرف پرت و پلا نثار کردم و آخرش با غیظ زدم بیرون با احسان رشیدی...

الانم حالم بدک نیست...شما چطوری؟اینجا هوا کلا همیشه خوب بوده ...گیرم من اهل ذوق نبوده ام...سر شب به زور سمفونی مردگان را خواستم دست بگیرم دیدم مانده ام بین این و سال بلوا و ذوب شده...ول کردم و آمدم سراغ وبلاگم...

و این شعر که دوستش داشتم و برایم اس ام اس شد هم باز هم دوس دارم:

مگو شرط دوام دوستی دوری ست باور کن

همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد

مرسی از ارسال کننده و شاعرش...

و همه ی اینها را گفتم که بگویم...به کلاغ حسودیم می شود...



پ ن 1: امشب اتوبانگردی را ممنوع کردم برای خودم زیرا...

پ ن 2: خیلی چیزها به از خیلی چیزها...

پ ن 3: کنج خونه نشستی و در و رو دنیا بستی و...


سعید تیموری

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 0:36  توسط سعید تیموری  | 



نیم ساعت به نیم ساعت عوض کردن پستمان را با آتش زدن سیگار به هم نشان میدادیم...

ساعت 2نیمه شب...سیگاری گیراندم و راه افتادم...مطمئن بودیم که آتش سیگار را که به سمت جلو مابین انگشتانمان می گرفتیم ومثل نوری در تاریکی ست می بینیم...برای همین به محض رویت شروع می کردیم به سمت هم قدم زدن...حفظ شده بودم...104قدم...من میرفتم بالای تپه و او سمت برجک پایین تر...نشانی این بود که برجک پایین در سکوت محض کبریت بکشد و سیگار...

مطمئن بودم که دارم به سمت تپه ی مشرف بر خط مرزی می روم...حفظ بودم...سیگار هم که دستم بود...بار اولمان که نبود...ضریب خطایمان بعد از 14ماه تقریبا خیلی خیلی کم بود...اصلا نبود...

برجک پایین خوبی اش این بود که تو به خاک خودت نزدیک تر بودی...اصلا راه دید به کشور غریبه نبود...برای همین قرار گذاشته بودیم نیم ساعت به نیم ساعت پست را تحویل بدهیم...سیگاری می کشیدیم و شاید آرام آرام آوازی می خواندیم...

به ما گفته بودند که جنگ هنوز ادامه دارد...سال ها بود یک تیر هم شلیک نشده بود...سال ها بود که ما میدانستیم که آنها پشت تپه روی زمین سرباز دارند و آنها هم ما را دیده بودند...توی این چند ماه همه ی این سالها مشخص بود...اما هنوز سربازی بودیم که ادای جنگ را باید در آورد...آماده باشد...دراز به دراز روی خاک دراز بکشد یا بالای برجک جیک نزند...بقیه اش هم بیابان بود و آنور ترش کوهی که تازه سربازها بخاطر دار و درختش چند روز اول آنجا را بالا می روند ولی بعد دل و دماغشان را می زند...

64-65-66...شاید همین قدرها بود که جلو رفته بودم...سیگار نصفه ی پرش را سوزانده بود...من تقریبا از نصفه گذشته بودم...اما خبری نبود...

لابد دیر آتش را دیده یا منتظر ایستاده تا برسم و حتما باز دلش گرفته می خواهد کمی حرف بزند...کمی یعنی یک دقیقه...



حوصله ی ادامه ندارم...

شاید بعدا نوشتم...


چیزی که ساعت نزدیک هفت صبح بنویسی همین می شود

سعید تیموری

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 6:38  توسط سعید تیموری  | 



پایین تر از الوند...ییلاق اجدادی من...

ما تقریبا از شهر 12 کیلومتر فاصله داریم...یعنی از آخرین میدان شهر تا سر دو راهی که هر دو سرش می تواند من را به خانه ی آبا اجدادی برساند ...12کیلومتر...

اگر از سمت چپ دو راهی برویم وارد کوچه پس کوچه های داخل ده می شویم که خیلی زود همان ابتدای ورودی کوچه  به خانه ی مادریمان می رسیم...که باغچه و خانه را کنار هم...با شیوه ای کاملا غرب زده می بینیم...و تا پیش از اینکه عملیات تعریض معبر های ده شروع شود تقریبا تنها خانه ی اشرافی آنجا بود که هنوز هم همه ی ما را گاهی دور هم جمع می کند و من که چند سال به چند سال عیدی چیزی پیش بیاید می روم و بقیه هم که هستند...

و اگر سمت بالای جاده را پیش بگیریم جلو تر از یک دره که درختهای گردو آنجا را به سرزمین سبز یشمی تبدیل کرده به خانه ی ییلاقی خودمان می رسیم که تا قبل از این 5تا اتاق بود کنار هم به سبک قدیم ترها...زیرش آغل و کاهدان و این جور حرفها با سقف چوبی و البته بلند و راست قامت...و الان همه از هم جدا شده...خرابش کردیم و همین پارسال یک آپارتمان (خنده دارتر از این) ساختیم که از هر جا نگاه کنی میبینیش و از آنجا هم به کل ده چشم اندازی شگفت دارد...

از آن زمان به بعد بابا و مامان هر وقت از تهران کلافه می شوند ماشین را آتیش می کنند و در می روند آنجا...

غیر از عید امسال که تماما مشغول نوشتن و خواندن و حل کردن در خانه ی جدی ییلاقی نوسازمان بودم و گاهی نگاه از دور درختان و کوه های مسحور کننده که اگر چه هنوز زمستان نرفته بود و سرسبزی درختها نیامده بود...همه ی سالهای کودکی و نوجوانی را خانه مادریمان می گذراندم...باغچه و درخت سیب و سبزی و گردو...

و اخیرا هم شنیده ام آلبالو و هلو و درخت زندگی من گیلاس هم آنجا بار داده و قسمت مامان و بابا که سر ماه همیشه آنجا هستند شده...

کسی چه می داند که من توی دو سه جا که وارد می شوم به شکل غیر قابل توصیفی دیوانه می شوم...جایی که میوه باشد و سبزی( فرقی ندارد باغ یا بازار میوه تره بار) و یک جا هم جایی که کتاب هست...


بگذریم...خاطرات همیشه سرگیجه ای ست که من را در زمان دورترک می برد و چرخش ایام را که مرور می کنم حسرت می خورم به گذشته ای که خوش بودم...زمان به شکل کاملا سریع می رفت و به قول فروغ ...باد هم ما را می برد...و باد ما را خواهد برد...

امسال دل و دماغش نبود که بروم...ساعت های آخر شب تازه ماشین را بردارم ...پسرخاله ای ...دایی کسی را صدا کنم و برویم تا دل کوه...بزنیم به جاده...یک جا پیاده شویم و با هیجان ترس آدرنالین بالا پایین کنیم و چراغ خاموش توی تاریکی روباهی ...خرگوشی چیزی بترسانیم...

هر سالمان دغدغه روی دغدغه...کار روی کار...مشغله فکری زیادتر...و...

وقتی که رمان ...شعر ...کتاب بیاید توی زندگی من و من هی به نداشته هایم فکر بکنم و جای این خلا ها را با کلمه به کلمه پر کنم ...همه ی آنهایی که شب ها را دور آتیش توی باغ به دور هم بودن می گذرانند دیگر کم کم سراغت را هم نمی گیرند...

_سعید امشب سراغت رو گرفتن گفتم داشت چیزی می نوشت نیومد...

_سعید جان ما داریم میریم پایین ...باغ آقا جان ...نمیای؟_ نه !

و ...بعد محو می شوی توی خودت...حالت یک دور و منزوی را می گیری و ...توی اقیانوسک خودت غرق غرق می شوی...

یک حالت بهت...دور شدن از هر آنچه روزی برایت لذت بوده و امروز ...فکرت چنان مشغول داشته ها و نداشته هایت می شود که حتی این فرصت های کوتاه برایش کیلومترها آمده ای تا خوش باشی نیز به تهدید بدل می شود و می ترسی که در جمع ...مفرد باشی و مفرد بودنت عذاب...

من که به چیزی احتیاج چندان نداشتم و ندارم...هر چه بوده را دیده ام و هر چه خواسته ام را کرده ام...ولی کجای داستان دلتنگی پر شدنی ست...کجای این تنهایی ذاتی را با دور آتش جمع شدن می شود پر کرد...؟

تازه گاهی هم که راضی بشوم بروم دیگر کسی نمانده که بداند هر چه من به آتش تندتر می شوم...آتش در من تند تر زبانه می کشد که گاهی نه من می مانم و نه آتش...دور آین آتش کی می داند که " من او" خواندن چه لذتی دارد یا از من او نوشتن شوقی بیشتر...کی می داند که صد سال تنهایی یعنی " صد سال تنهایی" ...

کی می داند ...سر سرباز را نشانه گرفتم ...نکند شاعر باشد...دارد قلبم را نشانه می رود...که من عاشقم...


می خواهم امسال دوباره 12کیلومتر دور تر از شهر بروم...نه این شهر ...که شهر آبا و اجدادیم که کهن گذاره ی وجود من آنجا زیر تل هایی از خاک پنهان شده...آبا و اجدادی که قرن ها شکل گرفته اند و من را ...ارث کهن گذاره ای کدامشان اینگونه ساخته...


به غرب می روم و غریب وار به کوه پناه می برم و خدا را شکر که آنجا خبری از آنتن تلفن من نیست...



سعید تیموری


پ ن 1: می خواستم ببینم توصیف را فراموش نکردم...


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 6:6  توسط سعید تیموری  | 



" عشق!! ...واسه تو یه معنی میده واسه یه آدم آس و پاسی مثل من یه معنی...مثه بارون...که واسه توی شاعر قشنگه و احساسیه...واسه من که بچه پایین مایینام درده سره...عشق واسه من دردسره..."


ناتو - سعید تیموری


دوباره جلز و ولز و عجز و لابه و عز و جز...در شبی که تصمیم داشتم گوشه ی دنجی...مامن امنی...کنج رواقی...جای دلی را گیر بیاورم و چیزهایی بگویم که فقط این شبها خوب است...

یکبار هم مثل دختر بچه های پونزده ساله گریه کنم...چیز بخواهم...حرف بزنم...یا مثل پسرهای نو بلوغ جوش جوشی که امروز دیگر در این نسل کم هستند و من نسل خودم را بیشتر می گویم ...جایی مجاور مکان مقدسی مثل امامزاده ای و نوه ی پیغمبری ...های های و هر هر به دختر مورد علاقه ام یا کنکورم یا هر چیزی فکر کنم و ...فردا روزی نو و روزیی نو...اما این دردها کجا و ...

نمی شود...تنها توی اتاق نشسته ام و با نمک خوردگی روزگار و با اجازه ی بزرگتر ها نفسی می کشم و دندان قروچه می کنم برای گذشته که هی هی هی داد بیداد گذشت...

زندگی قرص سیانور کشنده ای ست که زیر زبان یواش یواش آب می شود...نه جرات قورت دادن یکهواش را داری و نه امکان ریختن بیرونش...کم کم...به تدریج...زندگی و مردن تدریجی...که عمر حسابش کردند...

امشب قرار بود بزنم بیرون از خودم و مقدسانه کمی حالم را خوبتر کنم...اما انگار چیزی که دست و پابند است نداشتن انگیزه ای بزرگ است...زدن بیرون انگیزه می خواهد...دعا انگیزه می خواهد...خدا انگیزه می خواهد...انگیزه می دهد...به من ...به تو...به همه...به شب...به روز...به کوه سوگند انگیزه می دهد...اما ....کو؟؟؟؟؟؟

خاک این اتاق دامنگیر است...تخت دامنگیر است...و این منظره ی تهران شمال شرق ...و این همه پنجره ی لعنتی رو به رو و کنار و پشت سر ...نه چشمگیر که نفسگیر است...

ادعونی استجب لکم...و هیچ چیز برای خدایگان روی زمین _ انسان_ از این دردآور تر نیست که بشود سراپا دعا ولی اجابت نشود و بدترش که دعا کنند و او نتواند اجابت کند...

دردهای شخصیم را که سالها گفتم از آنها باید بیخبر باشم ...چرا که درد اجتماعیم مهم تر است...امروز جلوی راهم را گرفته...بیخ گلویم را گرفته و فشار می دهد و از این می نالد که پس خودت چی...

خودت چی پسر! شب قدر پارسال یا پیرارسالت بود که داد زدی و باران می آمد انگار...یا نه هر چه بود خیس بودم...

رضا...پسر همسایه را یادت هست که چگونه چند سال مداوم قرآن سر می گرفت و تو توی دلت به دردش می خندی که معشوقه اش را می خواست...و دیدی که...رسید و چقدر بد...بد ...بد...چه قدر زشت و چقدر بی شکوه و خنک...




سعید تیموری


+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲ساعت 23:54  توسط سعید تیموری  | 

بعد نوشت:

گفتم محمدرضا شب قدر کجا بریم...گفت پارسال کجا بودیم؟گفتم جمشیدیه...

امسال هم خلوت و خلوت و خلوت...

شاید تنهایی...اتوبانگردی...

زندگی می کنم به نفع خودم...از این به بعد...تنهایی...



سال هشتاد و شش می خواستم این موقع ها جمع و جور کنم برم سربازی...کانون ادبی شمره(یه جمع صمیمی!!!) که الان بچه هاش جمع میشن تو همون فرهنگسرای هنگام(سلامت سابق) افطاری دادن به خاطر دور هم بودن و رفتن من...منم سرم و از ته تراشیدم و رفتم...نه مثل  الان انقدر درب و داغون و شکسته بودم و نه انقدر اضافه وزن داشتم...یادش بخیر...

بعضی شبای آدم با اینکه همین الان ممکنه کلی مهمون تو خونه باشن و تو تنها ...کلافه از اینکه بعضی چیزها واقعا تمام تمام شده ...جواب اس ام اس نمی دهند...ولش کن...


و یک شعر قدیمی...



تا پا به سن گذاشتم

بازیم گرفت

بزرگ تر شدم

درست دو ساعت است که فکر می کنم

پدر درد گرفته ام...

همین جوری هم که نمی شود

صحنه پر از آدم باشد

دور و برم هم که می گردم

آسمان سرگیجه می گیرد

زمین سر می خورد توی بغلم

توی بغلم

دستی به بغل دستی ام هل می دهد

آن وقتها

هوای بغلم را داشتم

که سنگ پسر همسایه فرار نکند

بخورد...

...

نمایش 

از اولش هم 

پایان غافلگیرانه ای داشت

ده دقیقه بعد از آنکه

پا

به 

سن گذاشتم و بازیم گرفت...


سال 85(  یک دوره ی درمان زبان ...بدون درد و خونریزی)



پ ن 1: دیگر تمام شد گل سرخم...

پ ن 2: شب ها که ابر ودکا می بارد...



سعید تیموری

بعد نوشت:
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۲ساعت 0:52  توسط سعید تیموری  |